ژرژ آندره مالرو در سوم نوامبر ۱۹۰۱ به دنیا آمد. در سالهای نخست کودکیِ او، پدر و مادرش پیوند گسستند و او نزد مادرش بزرگ شد، اما مالرو با پدر و خانوادهی پدری نیز، که در حومهی شهر دنکرک به حرفهی شمعسازی و کشتی سازی اشتغال داشتند، روابط گرمی داشت. مالرو در مدرسه محصل درخشانی نبود و هرگز امتحان سال آخر دبیرستان را نگذراند. هیچ سندی هم در دست نیست که ثابت کند وی تحصیلاتش را در «مدرسهی زبانهای زندهی شرقی» به پایان رساند. مالرو ابتدا با «ماههای کاغذی» و «قلمرو عجایب» - دو قصهی خیالی که بیش از هر چیز، تخیلی سرزنده و شوخ را عیان میسازند- نظر عموم را به خود جلب کرد. او برای گذران زندگی، در کار خرید و فروش کتابهای نایاب با دکانها و دکههای کنار رود سن بود و بعد به کارکردن برای ناشران خردهپا روی آورد. در ژوئن ۱۹۲۱ با کلارا گولدشمیت آشنا شد و او را به همسری برگزید؛ اما خانوادهی مرفه یهودی-آلمانی کلارا، از این وصلت دلخور بودند. زوج جوان، مدتی کوتاه به خرید و فروش سهام پرداختند و توفیقی هم به دست آوردند، ولی در ۱۹۲۳، که نرخ سهام سقوط کرد، هر چه پول و پله داشتند جمع کردند و با کشتی عازم هندوچین شدند. بعد از مدتی فعالیت سیاسی ناگهان سر از پاریس در آورد تا موجی از نوشتن را آغاز کند که به خلق آثاری چون: «وسوسهی غرب» در ۱۹۲۶، «فاتحان» در ۱۹۲۸ و چاپ تجدید نظر شدهی «قلمرو عجایت»، «جادهی شاهی» در ۱۹۳۰ و «سرنوشت بشر»، یکی از ماندگارترین رمانهایی که در ۱۹۳۳ جایزهی گنکور را از آن خود ساخت. رمان فاتحان Les Conquerants (1928) نام مالرو را بر زبانها انداخت و او را بیش از پیش به مردم شناساند. نویسنده در این اثر مبارزه میهن پرستان انقلابی چین را بر ضد استعمارگری انگلستان در هونگ کونگ پیش چشم میگذارد و نشان می دهد که چگونه گروههای مخالف در این مبارزه به دنبال هدفی مشترک با یکدیگر میپیوندند. گروهی انقلابیاند که به دستور حزب رفتار میکنند و گروهی از خودگذشتگانند که در راه کمال مطلوب و معنی بخشیدن به زندگی که در نظرشان پوچ میآمد، قدم به راه می گذارند. «گارین قهرمان» داستان نمونهی گروه دوم است که برای دست یافتن به بزرگی و میل رهایی از دنیای پوچ که چشم اندازی جز مرگ ندارد، تنها وسیله را اقدام به انقلاب میداند. در ۱۹۳۰ رمان راه سلطنتی La Voie royale منتشر شد که از نقطه نظر اخلاقی، به کتاب فاتحان شباهت دارد. حوادث این داستان در هندوچین می گذرد و در آن دیگر موضوع انقلاب مطرح نیست، بلکه اشخاص داستان مردان عمل و اقدامند و قهرمان ماجراجوی داستان نمونه ای از شخصیت نویسنده است و نمودار گوشه هایی از زندگی او. مسأله پول و تجارت که شرافت آدمی را به نابودی می کشاند، در این اثر مورد انتقاد قرار می گیرد و وصف جنگل هندوچین و مسأله مستعمرات و بحث تمدن نیز از مطالب جالب توجه داستان است. «طريق ملوكانه» نام كتابى ديگر از «مالرو» است كه به سال ۱۹۳۰ به چاپ رسيد. اما يكى از رمان هاى قدرتمند و قوى او «سرنوشت انسان» نام دارد كه به ماجراى شكست كمونيسم و رژيم كمونيسم حاكم بر «شانگهاى» مى پردازد. او به واسطه اين رمان به دريافت جايزه «بريكس گانكورت» در ادبيات مفتخر شد. در بين آثار چاپ نشده او رمانى به نام «مىرنا» Mayrena ديده مى شود كه درباره «مارى چارلز ديويد دو مىرنا» فاتح بلندى هاى ويتنام و اولين پادشاه «سدانگ» است. «مالرو» همچنين در دهه ۳۰ به همراه يك گروه باستان شناس به ايران و افغانستان سفر كرد. او به همراه «لوئيس آراگون» بنيانگذاران «انجمن بين المللى نويسندگان مدافع فرهنگ» به شمار مى آيند. هنگامی که شعلهی جنگ در اسپانیا زبانه کشید، مالرو در صف نخستین داوطلبان خارجی قرار داشت. او در سازماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری مشارکت کرد و خود در بمباران مناطق دشمان، جزو خدمهی هواپیما بود. «امید»، پاسخی به این تجربه و منبع فیلمی بود که همین عنوان را داشت. وی همچنین به ایالات متحد و کانادا سفر کرد و در دفاع از جمهوریخواهان به سخنرانی پرداخت. در جنگ جهانی دوم، مالرو مدتی کوتاه سرباز تانک بود؛ اسیر شد، فرار کرد، و نوشتن «گردوبنهای آلتنبورگ» را، که نخستینبار در ۱۹۳۴ در سویس منتشر شد، آغاز کرد. در سال ۱۹۴۴ براى بار دوم اين بار به اسارت گشتاپو درآمد و به رغم تحمل شكنجه هاى وحشتناك تا زمان آزادى توسط نيروهاى مقاومت توانست زنده بماند. او دوران جنگ آورى خود را با فرماندهى تيپ «آليس لورن» در دفاع از استراسبورگ و همچنين بازپس گيرى اشتوتگارت به پايان رسانيد و موفق به دريافت مدال مقاومت و مدال افتخار از فرانسه و همچنين نشان افتخار از دولت بريتانيا شد. او طى دوران جنگ دست از قلم نكشيده بود و بر رمانى با عنوان «جدال عليه فرشته» كار مى كرد كه متن آن توسط نيروهاى گشتاپو سوزانده شد و تنها مقدمه اى از آن باقى ماند كه در ابتداى رمان «درختان گردوى آلتن برگ» پس از جنگ به چاپ رسيد.مالرو مدتی به زندگی مخفی رو آورده بود؛ اما زمانی که احتمال پیاده شدنِ قوای امریکا در جنوب فرانسه، مقاومت را ممکن ساخت، وی از مخفیگاه بیرون آمد و مسئولیت یافت که گروههای پراکنده در جنوب غربی را متفق کند و آنها را به شکل نیروی منسجمی در آورد تا بتواند در برابر قوای در حال عقبنشینی آلمان دست به یک سری عملیات ایذایی بزند. وی بار دیگر زخمی و اسیر شد، اما با رسیدن قوای در حال پیشروی متفقین به تولوز، آزاد شد و دوباره به مبارزه پرداخت. مالرو در برابر دیدگان حیرتزدهی خیلیها، که او را همچون نور چشمی جناح چپ به خاطر داشتند، با «دوگل» همپیمان شد، در مقام وزیر اطلاعات دولت ائتلافی کوتاه مدت ۱۹۴۵ انجام وظیفه کرد، و پس از سقوط این دولت به زندگی خصوصی بازگشت. وی همچنین مطالعات هنری اولیهی خود را، که تا آن زمان فقط در قالب مقالاتی اتفاقی عرضه شده بود، از سرگرفت. «روانشناسی هنر» در سه جلد مستقل در سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰ منتشر شد. اما کتاب مستقل دیگرش، «ساتورن: رسالهای دربارهی گویا»، بیشتر از «روانشناسی هنر»، او را خشنود ساخت، طوری که حتا پیش از اتمام «روانشناسی هنر»، ضرورت بازنگری آن را احساس کرد. سرانجام، پس از بازنگری و بسط مطلب، آن را در ۱۹۵۱، در یک جلد با عنوان «صداهای سکوت» منتشر کرد. از ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۴، مالرو کتاب سه جلدی «موزهی خیالی پیکرتراشی جهان» را به چاپ سپرد و در عین حال بار دیگر تلاش کرد تا نظریاتش را دربارهی هنر، روشن سازد و اثر سه جلدی «دگردیسی خدایان» را در سالهای ۱۹۵۷ تا ۱۹۷۶ انتشار داد. در ۱۹۵۸، هنگامی که «دوگل» بار دیگر قدرت را در دست گرفت، مالرو وزیر فرهنگ شد و در طول ده سال وزارت، به ندرت از صحنهی مسائل روز دور بود. او مدام جشنهای نور و صدا بر پا میکرد، از مراکز اداری و پایتختهای کشورهای خارجی دیدن میکرد، «خانههای فرهنگ» تأسیس میکرد، رژههای روز باستیل را برنامهریزی میکرد، به پاکیزهسازی نماهای شهر پاریس اقدام میکرد، و سرمایهی کار گروههای هنری و نمایشی را فراهم میکرد. زندگی خصوصی مالرو، که همیشه با غیرت از آن محافظت میکرد، به ندرت آرام بود: خودکشی پدرش در ۱۹۳۰، او را سخت پریشان ساخت؛ ازدواجش با کلارا گولدشمیت در ۱۹۳۴ با شکست مواجه شد، اما تا پس از جنگ جهانی دوم، کار به طلاق قانونی نکشید؛ عشق و عاشقی نامشروع او با ژوزت کلوتیس، که دو فرزند پسر برای مالرو به دنیا آورد، با مرگ ژوزت در زیر چرخهای قطار در دسامبر ۱۹۴۴ به پایان رسید؛ رولان، برادر ناتنی او نیز در جنگ جان داد و مالرو با «ماری-مادلن لیو»، بیوهی رولان، پیمان زناشویی بست؛ دو پسر مالرو در حادثهی رانندگی کشته شدند؛ واپسین ماجرای عشقی، با شاعره «لوئیز دو ویلمورن»، با مرگ نامنتظر معشوقه خاتمه یافت؛ از ۱۹۵۰ به بعد نیز، خود مالو در پنجهی ناخوشی گرفتار و مریض احوال شد. ورود اولیهی مالرو به جریانهای سیاسی، بیشتر وسیلهای بود برای رسیدن به هدفی دیگر و هرگز به خودی خود هدف نبود. انقلاب، دنیایی از ایثار و عمل و تلاشهای پرشور، تقدیمِ تخیل او میکرد؛ دنیایی که در اروپای پس از ورسای یافت نمیشد. او میگفت که هرگز کارت حزب کمونیست نداشته است؛ و اگر تقاضای چنینن چیزی کرده بود، جای تردید دارد که با تقاضایش موافقت میشد، زیرا کمونیستهای دو آتشه معتقد بودن که این آقا، روشنفکر بورژوای به ظاهر همدل است. مالرو از چهره های استثنایی و از مردان بزرگ عصر ماست. وی در عین حال داستان نویس، هنرشناس، انساندوست، مبارز و میهن پرست بوده، به فرهنگ فرانسه خدمت بسیار کرده و مدت پنجاه سال در دل همه وقایع و تحولات اروپا جای گرفته است. اصول عقیده او بر آزادی بشر استوار است، آزادیای که در برابر شکلهای گوناگون تقدیر، گاه به صورت انقلاب ظاهر می شود و گاه به صورت فرهنگ مشترک. در نظر مالرو برادری و یگانگی معنوی پادزهری است برای درمان تنهایی احتضارآمیز بشر. مالرو در برابر پوچی زندگی نوعی ناامیدی توأم با خوشبینی دارد و این حال را «انسانیت غم انگیز» می خواند. داستانهای مالرو پرده نقاشی وسیعی است که در آن اشخاص تلاش می کنند تا به رؤیاهای خود تحقق بخشند. در سال ۱۹۶۸ «انجمن بين المللى مارلو» در آمريكا تاسيس شد و در خلال دهه هاى ۶۰ و ۷۰ مالرو نسبت به چاپ آثارى درباره «پيكاسو» و «دوگل» و زندگينامه خود با عنوان «ضدخاطرات» اهتمام ورزيد. در این اثر نفس تاریخ مرکزیت دارد، حامل درک و عمل است و خود آفریدگار است. نظر مالرو آن است که باید درباره تاریخ کار کرد و آن را از قوه به فعل آورد، نه آنکه نشست و تنها به سخن گفتن تاریخ گوش داد. مالرو خواسته است چون میشله تاریخ نویسی باشد که عصری را به جنب و جوش درآورد و به آن جان بخشد و جریان تاریخ را به گرد خود جمع آوری کند و خود آهنگساز و در عین حال رهبر ارکستر سمفونی تاریخ باشد. او آخرين كتاب خود را با الهام از بيمارى صعب العلاج خود، «جذام» ناميد و در ۲۳ نوامبر ۱۹۷۶ از همين بيمارى در پاريس درگذشت. * وسوسه غرب * فاتحان * جاده شاهی * وضعیت بشری * ضد خاطرات * امید * گردو بن های آلتنبورگ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
ماریو بارگاس یوسا در مارس ۱۹۳۶ در آرکیپا، پرو، زاده شد. پدر و مادرش به هنگام تولد او از هم جدا شدند و مادر او را به کوچا بامبا، بولیوی برد. در سال ۱۹۴۵ آنا به پرو بازگشتند و در پیورا، شهری پرت افتاده در شمال پرو، مسکن گزیدند. ده ساله بود که به لیما رفتند و ماریو در سال ۱۹۵۰ به مدرسهی نظامی لئونسیو پرادو وارد شد. تأثیر این مدرسه و راه و روش آموزش آن بعدها در اولین رمان او بازتاب مییابد. در همین سالهاست که همکاری با نشریهی لاکرونیا را آغاز میکند. در سال ۱۹۵۲ برای تحصیل در مدرسهی سان میگل به پیورا میرود. در آنجا اعتصابی دانشجویی را سازمان میدهد. با نشریات مختلف محلی همکاری میکند و نخستین شعرهایش در همین نشریات به چاپ میرسد. در حین اشتغال به کارهای گوناگون برای گذران زندگی، به آموختن ادبیات و حقوق ادامه میدهد. نخستین داستان کوتاه او «رهبران» در یکی از نشریات لیما چاپ میشود(۱۹۵۶). در سال ۱۹۵۸ با چند تن از دوستانش نشریهی لیتراتورا را منتشر میکند. مقالهی او دربارهی روبن داریو جلب تجه میکند و نوشتهی دیگرش «چالش» گشت و گذار کوتاهی در فرانسه را نصیب او میکند. در همین سال فرصت تحصیل در دانشگاه مادرید را به دست میآورد. در سال ۱۹۵۹ مجموعهی داستانهای کوتاهش به عنوان «رهبران» در بارسلون منتشر میشود. به پاریس میرود و این آغاز اقامت طولانی او در اروپاست. در پاریس به کارهای مختلف روی میآورد، از تدریس زبان اسپانیایی تا همکاری با شبکهی رادیو و تلویزیون فرانسه. از طریق این کار اخیر است که با نویسندگان برجستهی امریکای لاتین از جمله کورتاسار، کار پانتیه، استوریاس، بورخس و فوئنتس آشنا میشود. در سال ۱۹۶۲ سفری به کوبا میکند. در سال ۱۹۶۳ نخستین رمان او «دوران قهرمان» منتشر میشود و جایزهی منتقدان اسپانیایی را میبرد. در این رمان که ماجرای آن در مدرسهی نظامی لئونسیو پرادو - همان مدرسهای که نویسنده مدتی دانشجوی آن بوده- میگذرد، بارگاس یوسا تصویری تحقیرآمیز از نظامیان و نظامیگری در پرو به دست میدهد، تصویری که در واقع میتواند پیشگویانه نیز باشد، زیرا به هنگامی نوشته شده که موج رژیمهای نظامی نوفاشیست امریکای لاتین هنوز نخستین ضربات خود را به صورت کودتای نظامی در برزیل(۱۹۶۴) آغاز نکردهاند. نویسنده اثرات هولناک دستگاه ایدئولوژیک دولت و رسانههای جمعی را بر نسل جوان پرو در دههی ۱۹۵۰ تصویر میکند. موفقیت نویسنده در این کتاب چنان است که برخی معتقدند هیچ نویسندهای تا آن زمان نتوانسته بود در اثری رئالیستی جامعهی امریکای لاتین را در قالب داستان به تصویر کشد. در تأثیر آن همین بس که نسخههایی از این کتاب را طی مراسمی در مدرسهی لئونسیو پرادو به آتش کشیدند. در همین سال مجموعهی داستانهای کوتاهش در پرو تجدید چاپ شد. در سال ۱۹۶۵ به عنوان عضو هیأت داوران جایزهی خانهی امریکای لاتین به هاوانا میرود و این سفر همدلی او با انقلاب کوبا را بر میانگیزد. دومین رمان او «خانهی سبز» در سال ۱۹۶۶ منتشر میشود. این کتاب هنوز هم یکی از مهمترین آثار در ادبیات امریکای لاتین به شمار میرود. مایهی اصلی داستان انتقال از جامعهای سنتی به جامعهای مدرن است، یعنی تحول امریکای لاتین از دنیای قرن نوزدهم، که تا دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در آن میزیست، به دنیای دههی ۱۹۶۰ یعنی سالهای نگارش کتاب. این جابجایی تضادها و برخوردهایی را در همهی جنبههای زندگی اجتماعی و فردی پدید میآورد که خواننده در میان جنگل انبوهی از جزئیات و هزارتویی از نشانهها و نمادها به کشف آنها میرسد. در این اثر نیز رئالیسم نیرومند بارگاس یوسا را میتوان دید، اما این رئالیسم سوسیالیستی که در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در امریکای لاتین رواج داشت و بارگاس یوسا خود یکی از سرسختترین منتفدان آن بوده، تفاوتی آشکار دارد. بارگاس یوسا در این کتاب و دیگر آثار رئالیستی خود به شیوهی استادان محبوبش فوبر و فاکنر به شکل و ساخت رمان توجه خاص دارد. رادیکالیسم سیاسی نویسنده و انتقاد شدید او از سرمایهداری و امپریالیسم و پدر سالاری غالب بر آن دوران در این کتاب جلوهگر است. در همین سال ۱۹۶۶ است که به کنگرهی باشگاه پن (P.E.N) در نیویورک دعوت میشود. از پاریس به لندن رخت میکشد و در کالج کوئین مری به تدریس ادبیات اسپانیایی- امریکایی میپردازد. در سال ۱۹۶۷ مجموعهی دیگری از داستانهای کوتاهش با عنوان «توله سگها» منتشر میشود و در همین سال «خانهی سبز» سه جایزه را از آن خود میکند: جایزهی رومولو گاله گوس، جایزهی منتقدان اسپانیایی و جایزهی ملی رمان در پرو. برای دریافت جایزهی نخستین به کاراکاس میورد و «خطابهی کاراکاس» را دربارهی سرنوشت و مسئولیت نویسندهی پرویی عرضه میکند. در کاراکاس با گابریل کارسیا مارکز دیدار میکند و این دو در سال ۱۹۶۸ «رمان در امریکای لاتین» را مینویسند. در سال ۱۹۶۹ سومین رمان او «گفتگو در کاتدرال» منتشر میشود. در سال ۱۹۷۰ بارگاس یوسا در بارسلون اقامت میگزیند و کار عظیم خود دربارهی مارکز را آغاز میکند. این اثر ششصد صفحهای در سال ۱۹۷۱ منتشر میشود و هنوز نیز معتبرترین نقد و تفسیر دربارهی آثار گارسیا مارکز است. در سال ۱۹۷۱ بارگاس یوسا در اعتراض به زندانی شدن ابرتوپادیلا نویسندهی معترض کوبایی، همزبان با بسیاری از نویسندگان امریکای لاتین و اروپا حکومت فیدل کاسترو را محکوم میکند و نشریهی لیبره (آزاد) را با کمک برخی از نویسندگان امریکای لاتین و اروپا در پاریس منتشر میکند. در همین سال «ماجرای پنهانی یک رمان» در بارسلون منتشر میشود. چهارمین رمان او «سروان پانتوخا و خدمات ویژه» در سال ۱۹۷۳ به چاپ میرسد. داستان مجرای افسری است که مأمور میشود روسپی خانهای برای نظامیان مستقر در جنگل آمازون دایر کند. کل داستان در قالب اسناد و مدارک نظامی، گفتگوها، نامهها و ماجراها و خیالپردازیهای شبانهی سروان پانتوخا روایت میشود. طنز حاکم بر کتاب- طنزی که پیش از این در آثار بارگاس یوسا به چشم نمیخورد - آنگاه که ذهنیت دیوانسالارانه و نظامیوار را به تمسخز میگیرد، برای خوانندهای که پیشتر کتاب گفتگو در کاتدرال را با آن تلخی گزنده خوانده بیگمان حیرتآور است. در سال ۱۹۷۴ بارگاس یوسا به لیما باز میگردد. در سال ۱۹۷۵ کتاب «عیش مدام، فلوبر و مادام بوواری» در مادرید منتشر میوشد. در سال ۱۹۷۶ به ریاست باشگاه «پن» برگزیده میشود و با این سمت سفرهای متعدد به ایالات متحد و اتحاد جماهیر شوروی میکند و در دانشگاههای مختلف اروپا و امریکا به عنوان استاد میهمان به تدریس و سخنرانی میپردازد. کتاب «خاله خولیا و نویسنده» که در واقع ماجرای نخستین ازدواج خود نویسنده است در سال ۱۹۷۷ منتشر میشود. این کتاب که از مایهی طیز برخوردار است در اروپا و ایالات متحد با استقبالی بینظیر روبرو میشود. رمان پر حجم و تراژیک «جنگ آخرالزمان» که در سال ۱۹۸۱ منتشر میشود، موفقیت بزرگ دیگری است برای نویسنده. این کتاب بر خلاف دو کتاب پیشین سیمایی بس جدی دارد و شرح برخورد فاجعهبار دو جامعه و دو ایدئولوژی است. داستان مایهای واقعی دارد و برپایهی روایتی است دربارهی آنچه در سالهای ۹۷-۱۸۹۶ در کانودوس، برزیل، روی داده است. گروهی عظیم از درماندگان و راندگان جامعه به رهبری مردی شگفتانگیز و اسرارآمیز و بر اساس آموزههای مذهبی، اجتماعی از آن خود کانودوس تشکیل میدهند و کارشان با حکومت جمهوری برزیل به ستیز میکشد. این اثر را شاید بتوان تالی جنگ و صلح تولستوی در ادبیات امریکای لاتین دانست. در این کتاب بارگاس یوسا مسیر آدمهایی با زمینهی اجتماعی مختلف را در گذار از یک تجربهی دردناک تاریخی پیمیگیرد و رابطه میان تاریخ و زندگی را ترسیم میکند. در «جنگ آخرالزمان» بارگاس یوسا میکوشد واقعهای رخداده در قرن نزدهم را با همان گرایشهای رایج در آن قرن روایت کند. این اثر به عنوان رمان تاریخی نو بیگمان جایی برتر در ادبیات امروز جهان را از آن خود کرده است. رمان بعدی بارگاس یوسا «زندگی واقعی آلخاندرو مایتا» در سال ۱۹۸۴ منتشر شد. داستان که در دههی ۱۹۵۰ میگذرد ماجرای مبارزی تروتسکیست است که میکوشد با گروهی ناچیز آتش انقلاب سوسیالیستی را در کوههای آند بر افروزد. در این کتاب چرخش فکری بارگاس یوسا که از دههی ۱۹۷۰ آغاز شده بیش از آثار دیگرش خودنمایی میکند؛ چرخش از رادیکالیسم چپ به سوی اصلاح طلبی لیبرال و تردید کردن در ایدئولوژیها. همزمان با این چرخش فکری سبک داستاننویسی او نیز دگرگون میشود و از رئالیسمی که در سه اثر نخستین ویژگی اصلی بود به رویکردی دیگر به واقعیت و جستجو در ماهیت تاریخ و ادبیات، که یکی از مهمترین ویژگیهای ادبیات معاصر و امریکای لاتین است، میرسد. دو اثر دیگر بارگاس یوسا که تا کنون منتشر شدهاند یکی «چه کسی پالومینومولرو را کشت» (۱۹۶۸) است که ماجرای یک قتل است و شکلی کم و بیش پلیسی-جنایی دارد و دیگر «قصهگو» (۱۹۸۹) که شرح سفری است در جستجوی هویت، سفری از دنیای جدید به دنیای آغازین. امروز ماریو بارگاس یوسا با مجموعهای غنی از آثار خود یکی از توانمندترین و موفقترین نویسندگان امریکای لاتین به شمار میرود. برخی از آثار او چون خانهی سبز، گفتگو در کاتدرال، خاله خولیا و نویسنده، و جنگ آخرالزمان، در شمار برترین نمونههای داستاننویسی در امریکای لاتین جای گرفته و نویسنده را در کنار دو چهرهی برجستهی ادبیات امریکای لاتین، یعنی گابریل گارسیا مارکز و کارلوس فوئنتس جای داده است. سالهای سگی، ۱۹۶۶ (ترجمه احمد گلشیری، انتشارات نگاه) گفتگو در کاتدرال، ۱۹۷۵ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر) جنگ آخرالزمان، ۱۹۸۴ (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه) زندگی واقعی الخاندرو مایتا، ۱۹۸۵ در ستایش نامادری، ۱۹۹۰ مرگ در آند، ۱۹۹۶ (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه) سور بز، ۲۰۰۲ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر علم) راه بهشت، ۲۰۰۳ چرا ادبیات؟ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر) دوشیزهخانم تاکن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
الن روبگریه در هجدهم اوت ۱۹۲۲ در ناحیهی سن-پییر- کیلینیون به دنیا آمد. او دومین فرزند و تنها پسر خانم ایوون کانو و گاستون روبگریه بود. پدر و مادر الن هرچند از لحاظ اجتماعی و اقتصادی موقعیتی نسبتاً متوسط داشتند اما بیش از اندازه متکبر بودند و در واقع، خود را هوشمندتر از تمامی جهانیان میدانستند. آن دو سرشار از تحقیر و نفرت نسبت به نهادهای دموکراتیک فرانسه بودند. به نوعی آنها آنارشیستهای راستِ افراطی محسوب میشدند. الن رفتارهای عجیبش را از پدر به ارث برده بود و هوش سرشار را از مادر. الن درست در زمان شروع جنگ جهانی دوم از دبیرستان بوفون فارغالتحصیل شد. در آن هنگام، شکست کامل ارتش فرانسه در سال ۱۹۴۰ تأثیر کمتری بر او گذاشت تا تسلیم بیچون و چرای آلمان نازی در ۱۹۴۵. در این میان خانوادهی روبگریه نه همکاری فعالانهای با اشغالگران داشت و نه از نهضت مقاومت پشتیبانی میکرد، بلکه به کار خود مشغول بود و روزگار میگذراند. پس از شکست ارتش فرانسه، الن خود را برای آزمون ورودی انستیتو ملی کشاورزی در مدرسهی سن-لویی آماده کرد و در پاییز ۱۹۴۲، در امتحان ورودی قبول شد و به این مدرسه راه یافت. در بهار ۱۹۴۳، الن نیز همانند همهی مردان جوانِ متولد سال ۱۹۲۲ به اجبار موظف شد به جای خدمت سربازی خود را برای کار در آلمان معرفی کند. هدف از این کار کمک به جنگ علیه متفقین بود. بسیاری از معاصران روبگریه از این خدمت کار اجباری سر باز زدند، اما روبگریه داوطلب کار شد. در حقیقت، امتناع از این کار برای او دشوار بود. در شهرهای کوچک یا روستاها، سر باززدن از خدمت اجباری امکانپذیر بود اما بنا به ادعای روبگریه، این کار در پاریس بسیار خطرناک بود. البته بعید نیست که روبگریه در سن ۲۱ سالگی همچنان به ایدئولوژی خانوادهاش سخت پایبند بوده باشد؛ ایدئولوژیی که انگلستان را بسیار زیانبارتر از رایش هیتلری میدانست. هنگامی که روبگریه در ۱۹۴۴، پس از بستری شدن در بیمارستان به دلیل رماتیسم حاد به خانه بازگشت، به شدت مورد استقبال خانواده قرار گرفت. در سال ۱۹۵۲ یعنی آنهنگام که روبگریه تصمیم گرفت برای نوشتن در پاریس بماند، شرایط بسیار تغییر کرده بود. تقریباً همه چنین وانمود میکردند که با نهضت مقاومت همکاری داشتهاند. جنگ هندوچین و الجزایر در رأس امود سیاسی جای داشت. روبگریه برای نوشتن قلم به دست گرفت اما نمیخواست سیاست را آشکارا به آثار خود تزریق کند. او نوشتن را از چشمانداز مدرنیته دنبال میکرد. انقلابی که او خواهانش بود میبایست در قالب بافت و خودِ اثر بیان شود، نه در قالب بیان سیاسیِ هوادارانه. اگر قرار باشد نویسنده یا هنرمند، به موضعگیری او در مورد موضوعی خاص ارزش و اهمیت دهد، بهترین راه برای تحقق این مهم، دستزدن به حرکتهای سیاسی همچون امضای بیانیهها یا تظاهرات در خیابان خواهد بود. روبگریه برای آنکه بتواند نخستین رمانش را با نام «شاه کش» بنویسد، در سال ۱۹۴۸ از حرفهی مهندسی کشاورزی دست کشید و در آزمایشگاهی که در مورد اندام جانوری پژوهش می کرد، مشغول به کار شد. وقتی دستنویس رمان به پایان رسید برای چاپ آنرا به یک انتشاراتی داد که مورد قبولشان واقع نشد، ولی او ناامید نشد، کار اول را به کناری نهاد و به نوشتن دومین رمان خود به نام «پاککنها» پرداخت. این رمان در سال ۱۹۵۳ به چاپ رسید و سال بعد برندهی جایزهی فِنهئون شد. در همین ایام، روبگریه آغاز به نوشتن مقالههایی در مورد ادبیات کرد که در روزنامههای متعددی به چاپ رسیدند. مجموعهی بازنویسی این مقالات بعدها در کتابی به نام «دربارهی رمان نو» به چاپ رسید. «پاککنها»، نخستین رمان چاپ شدهی روبگریه، رمانی است شبه پلیسی-هیجانی با شباهتی که یادآور روش جیمز جویس در «اولیس» است. «چشم چران» نام رمان بعدی اوست که در سال ۱۹۵۵ به چاپ رسید و موفق به دریافت جایزهی «پری دِ کریتیک» شد. بر سر این رمان بحثی در گرفت که در اثر آن «رولان بارت» در مقالهای در حمایت از این اثر چنین نوشت:«نوشتار روبگریه بدون عذر و بهانه، بدون ضخامت و بدون عمق است: بر سطح شئ میماند و با بیطرفی و بدون هیچگونه التفاطی به صفتهای شئ، آن را میپوشاند، این نوع نوشتار درست در نقطهی مقابل نوشتار شعرگونه است.» این گفتار مشهور رولان بارت تقریباً برای یک دهه «رمان نو» که روبگریه یکی از سردمداران آن بود را تبیین کرد. دو کتاب بعدی روبگریه با نام «حسادت» و «در هزار تو» جایگاه او را در مقام یکی از رماننویسان برجسته و مهم فرانسهی پس از جنگ تثبیت کرد و او را در ردیف ژانپل سارتر و آلبر کامو و نیز دیگر رماننویسان نو جای داد. شخصیتها و رویدادهای «در هزار تو» ساختهی تخیلاند، چندانکه نمیتوان شباهتی میان آنها و شخصیتها و رویدادهای واقعی یافت. با این حال، آنها همه واقعیاند و نه بیان نمادینِ موضوعهایی همچون پوچی و بیهودگی جنگ یا آزمایشی بودن زندگی انسان. میتوان این ژانر را با آن نقاشیهایی مقایسه کرد که در آنها تصویرها بازگوکنندهی داستان یا پیام تاریخیاند. در واقع، اصلِ سازماندهندهی این کتاب، یک نقاشی است یا به عبارتی دقیقتر، یک سیاه قلم یا نسخهای از آن مربوط به سدهی گذشته که شاید یکی از تصویرهای مصور کوچک مشهور باشد که روبگریه در کودکی هرگز از تماشای آن سیر نمیشد. او در سال ۱۹۵۷ با کاترین رستاکیان ازدواج کرد. در این سالها او در دانشگاههای مختلف به تدریس ادبیات و سینما مشغول بود و در سراسر ایالات متحد امریکا سخنرانیهایی ایراد میکرد. پس از سال ۱۹۶۰، روبگریه کار خود را مدام از رمان به فیلم و از فیلم به رمان معطوف کرد. او سه فیلمنامه نوشت که اولی به نام «سال گذشته در مارینباد» با کارگردانی الن رنه به صورت فیلم در آمد و بعدی به نام «زن نامیرا» و «سرخوردنهای تدریجی لذت». او علاوه بر نوشتن فیلمنامه، فیلمنامهنویسی و کارگردانی چند فیلم دیگر را نیز به نامهای «عبور سریع از اروپا»، «مرد دروغگو»، «عدن و پس از آن»، «بازی با آتش» و «اسیر زیبا» انجام داد. جانمایهها و عناصر درونی این آثار با نوعی آگاهیِ خوداندیشانه، همراه با مطایبه و طنز است. عنوانهای آثارش نیز بیانگر کلیشههای پسامدرن است: مثل «عکسهای فوری» که مجموعهای از داستانهای کوتاه است؛ و آثار دیگری چون:«طرحی برای یک انقلاب در نیویورک» «مکانیابیِ شهر خالی» «خاطرات مثلث طلایی» «آینهی بازتابنده» زندگینامهی خودنوشتهای است بدون جدال و درگیری، با روایتی رمانسگونه دربارهی شخصی به نام «کنت آنری دو کورنت» که در واقع بدل داستانی پدر روبگریه است. در این زندگینامهی خودنوشته، شخصیتی نیمهخیالی وجود دارد که ترکیبی است از ویژگیهای مردان مشهور آن دوران فرانسه. عشق، ترس، مکان، فضا، سکوت و مرگ، درونمایههای آثار روبگریهاند و تکنیکهایی که او از آنها بهره میگیرد، چیزی نیست جز ابزارهایی در دست او برای به بار رساندن هستیاش. او به همراه گروهی از نویسندگانی نظیر «ساموئل بکت»، «ژِروم لَندُن»، «روبِر پَنژه» و بعضی دیگر بساط حکومت اگزیستانسیالیستها را برچیدند. اینان به هیچ یک از «ایسم»ها و گرایشهای آن زمان پاریس تعلق نداشتند. به علاوه این گروه را با نام کافه یا رستوران خاصی، که بخشی از خصلت ادبی آن دوران فرانسه بود، نمیشناختند. آنان با نوعی انتزاع ادراک حسی شناخته شدند و به نظر میرسید که در آن زمان، نوآوریشان همین انتزاع بود. به زودی، این نویسندگان را «رماننویسان نگاه» نامیدند. اما از آنجا که دقت اصطلاح «رماننویسان نگاه» مورد تردید قرار گرفت و از آنجا که تنوع این گروه از نویسندگان بیشتر و بیشتر شد و رمانهایشان پیچیدهتر و معماگونهتر، صفت «نو» به آثار و آفرینندگان این آثار اطلاق شد. بدین ترتیب، اصطلاح «رمان نو» و «رماننویسان نو» جای اصطلاح نخست را گرفت؛ هر چند آن اصطلاح توصیف روشنتری از این جریان ارائه میداد. «رمان نو» در واقع بیانگر شورشی علیه ارزشهایی بود که در برخی موارد دستنخورده باقی مانده بودند اما در بیشتر موارد، با سیل بنیانکن جنگ جهانی دوم، شکست فرانسه و آلمان، انداختن بمب اتمی بر سر هیروشیما و ناگازاکی، کشتار یهودیان اروپا، جنگ هندوچین و فرانسه و جنگ الجزایر سرکوب شده بودند؛ و از سوی دیگر بیانگر احساس نوستالوژیک، نسبت به آن ارزشها بود. او در فوریه ۲۰۰۸ در سن ۸۵ سالگی بعد از سالها تدریس ادبیات و سینما و سخنرانیهای فراوان در دانشگاههای معتبر جهانی بر اثر عارضهی قلبی چشم از جهان فروبست. - قصهنو، انسان طراز نو؛ ترجمهٔ محمدتقی غیاثی، انتشارات امیرکبیر. ۱۳۷۶ - فیلمنامه ماندگار؛ ترجمهٔ قاسم رویین، انتشارات نیلوفر. ۱۳۷۹ - پاککنها؛ ترجمهٔ پرویز شهدی؛ انتشارات دشتستان. ۱۳۸۰ - سال گذشته در مارین باد؛ ترجمهٔ پرویز شهدی؛ انتشارات دشتستان. ۱۳۸۰ - جن؛ ترجمهٔ پرویز شهدی؛ انتشارات دشتستان. ۱۳۸۰ - در هزار تو؛ ترجمهٔ مجید اسلامی؛ نشر نی. ۱۳۸۱ - جام شکسته، ترجمهٔ خجسته کیهان، انتشارات نیلوفر.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|

ویلیام فرزند آقای شکسپیر و در آوریل ۱۵۶۴ در استراتفورد انگلستان از خانوادهای نجیبزاده به دنیا آمد. در آن زمان پنج سال و نیم از سلطنت ملکه الیزابت اول در انگلستان گذشته بود از این روی او متعلق به سومین نسل اصلاح دینی در انگلستان است. پدرش از سوداگران معتبر پشم بود. و افراد خانوادهاش بسیار بودند. بر روی هم ده فرزند داشت و هرچند ویلیام پسر ارشد او بود نتوانست غیر از پیشینهی خود چیزی به او بیاموزد. ویلیام زبان لاتین را در دبستان رایگان تا حدی فراگرفت. اما تنگدستی و نیازمندی به کار کردن او در خانه پدر را بر آن داشت تا فرزند را از مدرسه بیرون آورد و از شور بختی این کار مانع از پیشرفت او در آموختن زبان لاتینی شد.
جای بحث نیست که در آثار او به ندرت به مواردی بر میخوریم که به نظر تقلید از پیشینیان باشد و دلیل آن میتواند این باشد که هرگز آثار ایشان را نخوانده است. او در حالیکه هنوز بسیار جوان بود با دختر مردی از خرده مالکان معتبر حوالی استرادفورد ازدواج کرد و مدتی بعد توسط نجیبزادهای به اتهام گوزن دزدی تحت تعقیب قرار گرفت و به ناچار با ترک دیار و خانوادهی خود به لندن پناه برد. و در لندن برای اولین بار با تئاتر آشنا شد. در شرکتی که عهدهدار کار نمایش بود وی را به کاری خوارمایه گماشتند. اما هوش و خرد قابل ستایش و تمایل فطری او به نمایش به زودی نام او را به عنوان نویسندهای چیرهدست در آغاز تعدادی از نمایشنامههای کهن و در ردیف نامهای دیگران قرار داد. او گاهی نیز در این نمایشها نقشی بازی میکرد. اما مهمترین نقش او در تئاتر به گفتهی خود او نقش روح در نمایشنامهی هملت بوده است.
عدم وجود اسنادی معتبر در مورد شکسپیر موجب شده است که در مورد تاریخ آثار او و زندگینامهی او نتوان با قطعیت نظرپردازی کرد. اینکه اولین نمایشنامهاش چه بوده و در چه تاریخی نوشته شده نامعلوم است. اما آنچه واضح و مبرهن است شور و حرارت و قدرت تخیلی است که در تصانیف ادبی و آثار اولیهاش به چشم میخورد.
صرف نظر از تاریخ خاص تحریر هر یک از نوشتههای او مردم روزگار وی که رفته رفته سخت شیفتهی اینگونه سرگرمیها میشدند بینهایت خوشنود بودند از اینکه میدیدند نابغهای از میان ایشان برخواسته است که با سبکی چنان فاخر و دلانگیز و استعدادی سرشار در تهیهی تفریحات دلخواه ایشان میکوشد. گذشته از نبوغی که داشت مردی پاکسرشت بود. آداب و عاداتی بسیار دلپسند داشت و یاری سخت سازگار بود. با این همه خصایل نیک چه جای شگفتی است که توانست با بهترین محفلهای اجتماعی آن روزگار آشنایی بهم رساند. تئاتر او را از کاری خوارمایه بدانجا رساند که ملکه الیزابت فرمان داد تا برخی از نمایشنامههای او را در برابر وی بازی کنند. و بیشک او را مشمول عنایت فراوان خود کرد. این همان ملکهی دوشیزه است که شکسپیر در نمایشنامهی «رؤیای شب نیمهی تابستان» به کنایه از او چنین یاد میکند:«دوشیزهی پاکدامن زیبایی که مغرب بر تخت نشانده بود.»
شکسپیر سه دختر داشت و طبق روایاتی «ویلیام داونانت» پسر مدیر مالیخولیایی مهمانخانهی «کراون» واقع در آکسفورد که بعدها شاعر و نمایشنامهنویسی نامدار شد پسرخواندهی وی بود. تحقیقات نشان میدهد که ویلیام شکسپیر کاتولیکی متعصب بود و به آئین کهن بار آمده بود. از روزگار کودکی او مدارکی در دست نیست و در مورد زندگی او تنها مدارک و اسناد به جا مانده اشاراتی به تاریخ ازدواج و تاریخ غسل تأمید فرزندان او دارند.
از سال ۱۵۹۲ یعنی زمانی که ۲۸ سال از عمر شکسپیر میگذشت او مرکز توجه مردم انگلیس قرار گرفت و به محبوبیت و شهرت رسید. در ۱۸ آوریل ۱۵۹۳ نخستین منظومهی شکسپیر به نام «ونوس و آدونیس» برای انتشار در ادارهی ثبت نشریات به ثبت و به زودی چاپ شد. این منظومه به هنری ریسلی(Henry Wriothesley) اهدا شده است. این شعر بیدرنگ بر زبانها افتاد و طی چند سال بعد نه بار به چاپ رسید و همه آن را به شدت ستودند و آوازهی شاعری شکسپیر همهجا را فرا گرفت.
در تمام سال ۱۵۹۳ به علت شیوع فراوان طاعون از نمایش چندان خبری نبود. تئاترها را بستند و بازیگران به سیر و سیاحت پرداختند. در ۹ مه ۱۵۹۴ دومین شعر او «هتک عصمت لوکریس» به ثبت رسید این شعر نیز به «هنری ریسلی» اهدا شد. در تابستان ۱۵۹۴ گروههای بازیگر رفته رفته در لندن گرد آمدند و «گروه لرد آدمیرال» با سرپرستی «ادوارد الین» تشکیل شد. سپس گروه «لرد چمبرلین» از این گروه منشعب شد و شکسپیر وابسته به این گروه بود و این ارتباط تا پایان زندگانی وی ادامه یافت. در تعطیلات مسیح ۱۵۹۴-۱۵۹۵ گروه بازیگران «لرد چمبرلین» دوباره در دربار بازی کردند.
در ۲۹ اوت ۱۵۹۷ تراژدی ریچارد دوم برای چاپ به ثبت رسید و انتشار دومین و سومین چاپ آن در ۱۵۹۸ بوده است. در ۲۲ ژانویه ۱۵۹۸ ادارهی ثبت نشریات از ثبت کتابی به نام «تاجر ونیزی» و یا «یهودی ونیزی» نام برده است که این نمایشنامه نیز مانند دیگر آثار شکسپیر توسط گروه «لرد چمبرلین» روی صحنه رفت. در طی ۸ سال بعد نمایشنامههایی مانند کمدی «عشق بیحاصل»، «زائر پر شور»، «دومین بخش شاه هنری چهارم»، «کوشش بسیار برای هیچ»، «رؤیای شب نیمهی تابستان»، «زنان سبکدل ونیز»، «تاریخ غمانگیز هملت شاهزادهی دانمارک» و «لیرشاه» از شکسپیر به ثبت رسیده است.
در ۱۹ مه ۱۶۰۳ فرمان شاهانه صادر شد و گروه بازیگران «لرد چمبرلین» به سمت «بازیگران پادشاه» منسوب و ممتاز شدند. در مارس ۱۶۰۴ در پی اقدامی شاهانه به گروه لرد چمبرلین لباس سرخرنگ و یا به اصطلاح اونیفورم اهدا شد و شکسپیر در این گروه هم به عنوان نویسنده و هم بازیگر ایفای نقش میکرد. در ۲۵ مارس ۱۶۱۶ شکسپیر وصیتنامهی خود را مهر و امضا کرد و آن سندی است بلند بالا در سه صفحه که هر کدام را شکسپیر خود امضا کرده است. او در این وصیتنامه بخش عمدهای از مایملکش را به خانوادهاش شامل دخترها و فرزندانشان و همچنین خواهرها و وارثان آنها بخشیده و بخشی از ثروتش را به پسرخوانده و همسر و فقرا و برخی از دوستانش به میراث گذاشته است. در ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ به موجب کتیبهی یادبود مزارش واقع در کلیسای استراتفورد شکسپیر درگذشت و در ۲۵ آوریل مراسم به خاک سپاری او به ثبت رسیده است. لازم به یادآوری است در اسناد به جای مانده از وی به عنوان و یا لقب نجیبزاده «جنتلمن» نام برده شده است.
در آثار به جای مانده از دیگر نویسندگان آن دوره در میان سخنسرایان انگلیسی، شکسپیر را بیش از همه پسندیدهاند و او را در زمرهی بهترین شاعران انگلیسی زبان در شعر غنایی و بهترین نمایشنامهنویسان و تراژدی نویسان و کمدینویسان قرار دادهاند. در سال ۱۶۲۳ هفت سال پس از مرگ شکسپیر نخستین مجموعهی نمایشنامههای معروف وی در یک جلد انتشار یافت و این کتاب مقدمهای داشت سرشار از شعرهایی که در ستایش شکسپیر سروده بودند. در ۱۶۶۸ زمانی که او هنوز شاعری کلاسیک محسوب نمیشد اما صفت جاودانگیاش تثبیت شده بود «درایدن» شاعر و منتقد و نمایشنامهنویس انگلیسی در یکی از آثار خود به نام تحقیق در باب شعر نمایشی به ستایش از شکسپیر و طبیعت بیتکلف و فهم و ذوق طبیعی او میپردازد. پس از ۴۱ سال در ۱۷۰۹ شکسپیر سر انجام شاعری کلاسیک شناخته شد و نمایشنامههای او به سرعت یکی پس از دیگری انتشار یافت و تا سال ۱۷۹۹ انواع مختلف چاپهای نمایشنامهها و تجدید چاپهای تازهی آنها انتشار یافت. در این قرن آوازهی شکسپیر به سرعت بالا گرفت. پوپ در مورد او میگوید:«اگر شاعری را بتوان سراغ کرد که سزاوار نام مبتکر باشد این همان شکسپیر است» و شعر او را عین الهام میداند و زبان او را زبان خود طبیعت.
اشخاص نمایشنامههای شکسپیر عین طبیعتند و هر یک از آنها همانقدر با هم اختلاف دارند که افراد عادی در حیات طبیعی و حقیقی. آنها تحت تأثیر اصول کلی و هیجاناتی عمل میکنند و سخن میگویند که ذهن و اندیشهی همگان را بر میانگیزد و نظام زندگی هرچه هست در حرکت ایشان پدیدار است. در آثار دیگر شاعران بسا که یکی از اشخاص داستان فردی بیش نیست اما در اشعار شکسپیر آن شخص، فرد نیست، نوع است. و قدرت و تسلط او بر عواطف خواننده بدون اینکه به صورت رنج و تکلفی برای خود او بوده باشد قابل توجه است. او شاعری است که آیینهای تمام نما از آداب و عادات و از خود زندگانی، فرا روی خوانندگان خویش نگاه میدارد.
در سدهی نوزدهم و در دورهی رمانتیسم شکسپیر دیگر تنها درامنویس بزرگ یا نابغه نیست بلکه رفته رفته وی را به مقام خدایی میرسانند و اهمیتش در این بود که وی را تجلی ذات الهی میدانستند. از نظر تامس کارلایل که در جستجوی قهرمانان بود «شکسپیر دهقانی بود که پیغمبر شده بود.» از شکسپیر ۳۷ نمایشنامه به علاوهی غزلها و دو شعر بلند روایی و چند شعر کوتاه غیر مهم به جای مانده است. در اشعار او از قهر و آشتی و از شاعری رغیب و از داستان عشق و دلدادگی با زنی سیهچرده و بیوفا سخن به میان آمده است. آثار وی به بازآفرینی محیط تاریخی خود میپردازند و بازتاب مستقیم یا غیر مستقیم میلها، علاقهها و اندیشههای زمانی است که نخستین بار آنها را روی صحنه آوردند. علم به طور کلی روانشناسی، تاریخ، اخلاق، مذهب، جدلهای کلامی، ستارهشماری(تنجیم) تمام اینها تأثیر مستقیم و بلاواسطه در شکسپیر داشته و از میان دستگاه تصفیهی شخصیت او میگذشته و قسمت اعظم مواد نمایشنامههای او را تشکیل میداده است.
نمایشنامههای تاریخی شکسپیر برای نخستین تماشا کنندههای آنها بسیار پر معنیتر از آن بوده که ما امروز درک میکنیم. چرا که این نمایشنامهها با واقعیتی ارتباط داشتند که هنوز حائض اهمیت بود. هنگامی که حکومت استبدادی عهد الیزابت مانع از اظهار نظر دربارهی زمان حال میگردد بازسازی گذشته غالباً آرامش میبخشد. اعضای شورای سلطنتی الیزابت نسبت به تاریخ سخت حساس بودند و چنان از مشاهدهی پارهای از نظایر و موارد مشابه تاریخی آشفته خاطر میشدند که در ژوئن ۱۵۹۹ - نیمه راه زندگانی شکسپیر - نمایش تمام نمایشنامههای تاریخی انگلیس را ممنوع کردند. پس شاید تصادفی نبود که نمایشنامهی دیگر شکسپیر تراژدی رومی جولیو سزار(قیصر) باشد. تئاترهای لندن تنها جاهایی بود که مردم عادی میتوانستند تعبیرها و تفسیرهای راست و درست را دربارهی زندگانی بشنوند. هملت در نماشنامهی هملت میگوید:«که بازیگران خلاصه وقایع زمان را ثبت میکنند.» ملکه الیزابت نیز چنین نظری داشت و تاریخ تئاترهای انگلستان نشان میدهد که هرچندگاه یک بار فلان دولت حساس، آمرانه به آنها دستور میداد که تئاترها را تعطیل کنند اگر نمایشنامه دارای لحنی گستاخ بود برای نویسنده دردسر فراهم میکرد. در حالیکه نمایشنامههای تاریخی شکسپیر وضع مردم را در اجتماعات سیاسی نشان میدهد، کمدیها و تراژدیهای وی با انسان به عنوان واحدی اجتماعی سر و کار دارد. از این رو برای درک آثار او داشتن مقداری معلومات دربارهی چگونگی تشکیل جامعه و آشنایی با قراردادهای مربوط به رفتار اجتماعی، عادی و به هنجار نه تنها لازم بلکه ضروری است.
نخستین نیمه از دوران کار و کوشش شکسپیر از آغاز تا نگارش هملت و اتللو تحت شعاع جنگ و لشگرکشیهای مداوم انگلیس با پرتغال و اسپانیا واقع شده بود. و تحت تأثیر این شرایط در نمایشنامههای شکسپیر به آن همه کاراکتر سرباز بر میخوریم. از هر نوعی و در هر رتبه و درجهای سردارانی هستند. مانند اتللو، هنری پنجم و کوریولانوس. در نمایشنامههای تاریخی او نیز به عدهای فراوان از فرماندهان و جنگجویان دلاور برمیخوریم همچون هاتسپر و هکتور.
در آغاز کار شکسپیر اسلوبهای معمول زمان را میپسندید از نفس الفاظ از مبدأ و رنگ و زرق و برق آنها لذت میبرد. در نوشتن کمدی بیش از دیگر موارد چیره دست بود و قافیهسازی را دوست میداشت و غالباً در درون موانعی که قافیه را بر سر راه شاعر قرار میدهد آزادانهتر از مسیر شعر بیقافیه حرکت میکرد. هنوز کمدی وسیلهی بیان طبیعی او بود. از بهترین نمونهی این نوع آثار میتوان به نمایشنامهی «عشق بیحاصل» اشاره کرد. در آثار نخستین او قلمش ثقیل و گفتارهای اشخاص نمایش قهرمانانه است. به نظر میرسد که وی بیشتر به نوشتن سخنان فصیح و بلیغ دلبستگی دارد و این ویژگی بخصوص در تراژدیهای اولیهی او مانند «رمئو و ژولیت» به چشم میخورد.
بهترین نمونهی قدرت بیان شکسپیر را در پارهای از «تکگوییهای» او میتوان دید. تکگویی از وسیلههای قدیمی بیان بوده که متناسب با محیط صمیمانهی تماشاخانههای دوران الیزابت استفاده میشده است. او در نخستین نمایشنامههای خود تکگویی را بیشتر به دو منظور به کار میبرد برای آنکه اطلاعاتی به تماشاگران داده باشد و یا به جهت بهانه کردن و معذور داشتن خود در موردی که یکی از اشخاص نمایش شعری را که بازتاب اندیشهی اوست از بر میخواند. ریچارد دوم در زندان تنها به خواندن شعر میپردازد. هملت با خود سخن میگوید و در اتللو گفتار طبیعی خود اتللو شعری بیقافیه است.
در نمایشنامههای آخر شکسپیر کمتر پیرامون قافیه گشته است. پیوسته در پایان هر صحنهای ممکن است که بیت مثنویوار، قافیهدار آشکار شود. اما اگر او در فاصلهی آغاز و انجام صحنه قافیه به کار برده باشد مقصود معینی در این کار داشته است.
در سال ۱۶۱۶ که شکسپیر دیده از جهان فرو بست تنها ۱۴ نمایش او مرتباً انتشار یافته بود.
ریچارد سوم، ۱۵۹۷، تیتوس آندرونیکوس ۱۵۹۴، عشق بیحاصل ۱۵۹۸، رومئو و ژولیت ۱۵۹۹، رؤیای شب نیمهی تابستان ۱۶۰۰، ریچارد دوم ۱۵۹۷، تاجر ونیزی ۱۶۰۰، هنری چهارم(بخش اول)۱۵۹۸، هنری چهارم(بخش دوم)۱۶۰۰، کوشش بسیار برای هیچ ۱۶۰۰، هملت ۱۶۰۴، لیرشاه ۱۶۰۸، اتللو ۱۶۲۲.
حسن نیت و انسانیت او وی را به یکی از چهرههای محبوب دورهاش تبدیل کرده و با همین خصایل نیکویش باعث معرفی نویسندههایی چون «بن جانسون» به جامعه شد. آخرین قسمت از زندگانی شکسپیر در انزوا و آسایش و صحبت یاران گذشت. وی این سعادت را داشت که مالی متناسب با شأن و موافق با آرزوی خویش فراهم آورد و گویند که آخرین سالیان عمر را در زادگاه خویش «استراتفورد» به سر آورد. نکته سنجی و بذلهگویی و سرشت نیک او سبب شده و این شایستگی را به وی بخشیده بود تا با نجیبزادگانی که در همسایگی وی بودند طرح آشنایی و دوستی بریزد.
او در ۵۳ سالگی درگذشت و وی را در قسمت شمالی محراب کلیسای بزرگ «استراتفورد» به خاک سپردند و در آنجا لوحهای سنگی مانند آنچه بر فلزات نقر میکنند بر دیوار نسب کردند و زیر آن دیوار بر سنگ مزارش چنین نوشتند:
«ای دوست تو را سوگند به عیسی
که از کندن خاک این گور حذر کن
رحمت بر آن که این سنگها را نکاود
و لعنت بر کسی که استخوانهای مرا بجنباند»
مسلم نیست که این شعر مزار شکسپیر را خود او سروده است یا یکی از دوستانش پس از درگذشت او. ولی آنچه مسلم است شکسپیر با نمایشنامههای ارزشمندش بخش مهمی از تاریخ نمایشنامه نویسی و ادبیات را دچار تحول کرد. تحولی که همچنان حول آن صحبتها میشود و از متونش چه مردم عادی و چه متخصصان ادبی لذت میبرند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|

«مارگریت دُنادی یو» در ۴ آوریل ۱۹۱۴، در سایگون به دنیا آمد. دوراس نام دهکدهای حوالی «مَرمند» در فرانسه بود و پدرش در آنجا صاحب خانهای ییلاقی و قدیمی بود، همین شد که بعدها مارگریت نام فامیل «دوراس» را برای خود برگزید. پدر دوراس، امیل، مردی فرانسوی بود، معلم ریاضیات و در سالهایی که دوراس کودکی بیش نبود، در مقام مدیری فرهنگی در هندوچین، خدمات شایانی کرد. در این سالها، سالهای بین دو جنگ، خانوادهی فرهنگی «دُنادی یو»، به مستعمرات فرانسه مهاجرت کرده بودند و مارگریت ایام کودکی خود را در خانههایی که دولت در اختیار آنها قرار داده بود، درمنطقهای از آسیا سپری کرد. مادرش، «ماری لوگران دروبه»، نیز معلم و مدیری مقتدر در مدرسههای سرزمینهای استعماری بود. زنی که دوراس بیشترین تأثیر شخصیتی را از او گرفت و محبوب دوراس بود، که برادر ارشد را بیش از دو فرزند خود دوست داشت. برادری که دوراس او را هرزهی خانواده مینامید و همیشه در نوشتههایش با انزجار از او نام میبرد. این عشق مادر به برادر بزرگ و تنفر تمام ناشدنی دوراس، فاصلهای عمیق بین مارگریت کودک، جوان و مادر سرشار از امید و یأس پدید میآورد. پدر در ۱۹۲۰-۱۹۲۱ به فرانسه باز میگردد، برای معالجهی اسهال خونی که هرگز موفق به مداوای آن نمیشود. بعدها در ۴ دسامبر ۱۹۲۱ در سن ۴۹ سالگی از دنیا میرود. بچهها در بیخبری به سر میبرند و بعدها از طریق مادر در جریان قرار میگیرند. مرگ پدر، برای مادری با سه فرزند، شروع مبارزهای است بیپایان بین مرگ و زندگی.
بازماندگان به فرانسه باز میگردند و در دهکدهی «دوراسن»، حومهی «پارادایان» ساکن میشوند. مارگریت سفیدپوست، زادگاه خود را کوشن شین میداند، سرزمینی با تعلق غیر قانونی به فرانسه و بیش از آنچه خصیصهی اروپائیان را به ارث برد، نوعی درونگرایی و بیپروایی آسیاییها را دارد. دوراس همیشه سعی در دانستن زمانی را داشته است که وسوسهی کلام مکتوب به سراغش آمد. زمانی که او با رفتن بر سر مزار پدر که در همان نزدیکیهاست سر میکند. دخمهای که بعدها مدفن همسر اولش هم شد، در«لوینیاک دُگوی یِن»، واقع بود شاید همان لحظهها بود که برای اولین بار مارگریت جوان را با وسوسهی نوشتن آشنا کرد.
دوراس از همان کودکی با غم خود با گریههایی در تنهایی میجنگید. مرگ پدر، مقاومت در هم شکستهی مادر، حضور برادری هرزه که به هر حال از سوی مادر ترجیح داده میشود و البته این مورد است که میل همیشه مکتوم به مردن را در مارگریت زنده میکند. برادر ارشد «گانگستر نبود، هرزهی خانواده بود، زیرو روکنندهی گنجهها، جنایتکاری بیسلاح.» در همین روزها، مأموران ثبت و اسناد، با کلاهبرداری از سر مادر، زمینی زراعی را به او میفروشند که در اصل اصلاً قابل زراعت نیست، زمینی نزدیک اقیانوس که هر ساله، سیلی همهی زحمات مادر را به باد میدهد. مادر و فرزندانش هفت سال آزگار، سعی بر بستن سدی بر این اقیانوس دارند و در نهایت مبارزه از توان مادر خارج است، از پا مینشیند و ورشکستگی. این داستان آنچنان بر دوراس تأثیر میگذارد که در ۱۹۴۴ تحریر «سدی بر اقیانوس آرام» را قلم میزند. دوراس در همین سالها، در اولین روزهای جوانی دلباختهی مردی چینی تبار میشود، تجربهی اولین عشق او، آن چنان در ذهنش ماندگار است که در سال ۱۹۸۴، شاهکار «عاشق» را با محوریت این دوره به قلم در میآورد. کتابی که پرفروشترین کتاب قرن نام میگیرد و به بیش از ۵۰ زبان زندهی دنیا ترجمه میشود. پس از جدایی از مرد چینی، دوراس بیش از قبل به برادر کوچک، «پُل»، پسری نازکدل شبیه زنها، نزدیک میشود، انگار که یاد مرد چینی را دارد. تحصیلاتش را با بیتفاوتی و به اجبار مادر دنبال میکند. رشتهی ریاضی و بعد حقوق، حالا مادر به «سایگون» باز میگردد و مارگریت هجده ساله، با نیروی به ارثبرده از همان مادر، تنها به پیش میرود. در سال ۱۹۳۹ با «روبر آنتلم» ازدواج میکند. کتابی با عنوان پر طمطراق «امپراطوری فرانسه» را چاپ میکند، بیموفقیت، و بعد مشغول خواندن کلاسیکهای فرانسه میشود. به عنوان منشی کتابفروشیها وارد عرصهی آشنایی با نویسندگان میشود، «خانوادهی تانِران» را به قلم در میآورد و مدعی است که این کتاب اگر چاپ شود، از غصه میمیرد! قوای آلمان در همین روزها پاریس را اشغال میکند. در شورای نظارت بر کاغذ، سمت منشی را میگیرد و علناً از قانون صادرهی روز سر پیچی میکند. سهمیهی کاغذ یهودیها و کمونیستها را آن چنانکه قانون وضع شده میگوید، از آنان دریغ نمیکند. سهمیهی کاغذشان را میدهد و این خوشحالش میکند، چرا که از این طریق میتواند با حکومت فاشیستی مبارزه کند. پا بهزاست ولی دست از نوشتن باز نمیدارد و خود را درگیر نوشتن یک رمان میکند. در ماه مه ۱۹۴۲، حدود یکسال بعد از چاپ اولین رمانش (خانوادهی ترنان) فرزندی مرده به دنیا میآورد که راهبهها اجازهی دیدنش را به مادر نمیدهند و کودک او را میسوزانند. در تابستان همان سال با «دی یونیس ماسکولو» ادبشناس و ویراستار نشر «گالیمار» آشنا میشود و مجذوب شخصیت فرهنگیاش میشود. با اشغال پاریس به کوچه «سن بنوآ» نقل مکان میکند. در این خانه با نخبگان فرهنگی روز آشنا میشود، بالاخص از وقتی که «روبر» تحت تأثیر دوستانی چون «ژاکلین لافلور» به جمع هواداران نهضت مقاومت پیوسته است. از جمله این آشنایان «فرانسوا میتران» است با نام مستعار «ژاک مورلن». در همین دوران برادر ارشد نیز در پاریس زندگی میکند، برادری که دوراس مطمئن است که جیرهخوار آلمانهاست و لو دهندهی یهودیها. برادر به سراغش میآید، او را تلکه میکند و او مجبور به باج دادن مدام است. در همین زمان رمان «بیشرمان» را قرار است نشر «پلون» چاپ کند. در ۱۹۴۳، گالیمار «زندگی آرام» دوراس را چاپ کرده و با استقبال شدید روبرو میشود. شاید بتوان گفت این رمان روایتی است شبیه «بیگانه» کامو، با جذابیتی که وامدار لحن ملایم «لاموزیکا»ست. در سال ۱۹۴۴، شرایط روز پاریس، روبر و مارگریت را بر آن میدارد تا تعهد سیاسی اختیار کنند. چندی بعد در دستگیری شبکهای از نهضت مقاومت، روبر دستگیر و تبعید میشود و مارگریت با کمک «مورلن» میگریزد. در اول ژوئن ۱۹۴۴ دوراس به عضویت حزب کمونیست فرانسه در میآید. برای کسب اطلاعی از «روبر»، دست به هر کاری میزند، اما ناکام میماند. رایش از هم میپاشد و او چشم به راه روبر است. سرانجام در آوریل ۱۹۴۵، خبر میرسد که همسرش در آلمان زندانی است. در نهایت مورلن او را نزد دوراس بر میگرداند، در حالی که ازو تقریباً کالبدی نیمهجان بیشتر باقی نمانده است. این دوره بعدها به سال ۱۹۸۵ در کتاب «درد» انعکاسی فوقالعاده مییابد. کم کم با برخوردهای پر از تحقیر حزب کمونیست با نویسندگان غیر حزبی و به کژ راهه زدن حزب، از آن دلسرد شده و پیش از آن که به طور رسمی اخراج و طرد شود، خود کناره میگیرد.
در این دوران روابطش با روبر رو به سردی میگذارد که در نهایت به جدایی این دو میانجامد. بعد از مدتی با «ماسکولو» ویراستار نشر «گالیمار» که چهرهای شاخص در عرصهی ادبیات بود آشنایی برگزید.
بعد از مدتی از ماسکولو صاحب فرزندی میشود که اسم نوزادش را «ژان» میگذارند و دوراس او را «اوتا» مینامد. در ۱۹۴۸ نوبت پذیرایی از مادر است که به کوچه سن نبوآ، نزد دخترش میآید. به سال ۱۹۵۰ «سدی بر اقیانوس آرام» در آستانهی دریافت جایزهی «گنکور» قرار میگیرد، اما «بازیهای بیقاعده» اثر «پل کُلَن» جایزه را میرباید. «کشتیبان جبلالطارق»، «اسبهای کوچک تارکینیا» و «ساعت ده و نیم شب تابستان» از جلمه آثار بعدی اویند. در عین حال رمانهای بین ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۰ (اسبهای...، سراسر روزها در میان درختان»، «باغ گذر»، «مدراکانتوبیله»، «پلهای سن رائو آز» (نمایشنامه) ،«هیروشیما عشق من»(فیلمنامه)،«غیبتی بسیار طولانی»(فیلمنامه با همکاری ژرار ژارلو) در زمره آثاریاند که به طور ریشهای از اصلاف خود جدا شدهاند، میلی که در آثار قبلی او چشمگیر مینمودند با جفای زمانه در این آثار فروکش کرده است. دوراس در دهه شصت، نویسندهی باب روز به حساب میآید و در همین ایام اشتیاقش به «ماسکولو» کم کم فروکش میکند. در سالهای ۶۵-۱۹۵۵، ماجراهای عاشقانهای پشت سر میگذارد، که هیچیک ثمری ندارند. در جدائیها اصولاً خود پیشقدم میشود و طریق فنا را طی میکند، دلباختهی عشق است و نه معشوق. «ژارلو» یکی از آن معشوقههاست. «مدراتوکانتابیله» را زمانی نوشت(۱۹۵۸) که با او زندگی میکرد. در همین دوران خبر فوت مادر را میشنود، با «ژارلو» برای کفن و دفن میروند و «حیات مجسم» حاصل مهرورزیهای ژارلو است که بعدها به تحریر در آمد. مادر و برادر ارشد تا آخرین روزها در کنار هماند و برادر ارشد سهم ارث دوراس را به یغما میبرد. بعدها از مرگ برادر در حالی با خبر میشود که میفهمد او در فقر مطلق جان سپرده است. برادرش را نیز در کنار مادرش در شهر لوآر به خاک میسپارند.
«باغ گذر» که حرفهایی از همه چیز هست و از هیچ چیز نیست با همانندیهایی که با پرسوناژهای «بکت»، نمایشنامه نویس معروف پوچگرا دارند، به چاپ میرسد. در سالهای ۶۰-۱۹۵۷ به روزنامهنگاری روی میآورد، الکل و زندگی با ژارلو وضعیت متزلزلی برایش رقم زده است. مباحث و نظرات سیاسیاش چندان واضح نیستند، اما زمانی که از سرمایهداری، لهستان، جامعه و شخصیتهای سیاسی سخن میراند، زبانی موهن و سرزنشآمیز پیش میگیرد. در سال ۱۹۵۹ بالاخره زوج دوراس و ژارلو کم کم از هم کناره میگیرند، چرا که رابطه با ژارلو نیز برای او تجلی واقعی عشق نیست. در سال ۱۹۶۰ پس از آنکه «فرانسواز ساگان» و «سیمون دوبوآر» از سوی آلن رنه مورد تأیید قرار نمیگیرند یا خود کار را قبول نمیکنند، پیشنهاد نوشتن فیلمنامهای در مورد هیروشیما را به دوراس میدهند که میپذیرد و «هیروشیما عشق من» را مینویسد و «رنه» در کمتر از یک ماه فیلم را فیلمبرداری میکند، و در فستیوال کن، در کنار «ارفهنگرو» و «چهارصد ضربه»، به عنوان فیلم برگزیده انتخاب میشود. ولی موفقیت فیلم از لحاظ مالی چیزی عایدش نمیکند.
سیگار زیاد میکشد، زیاد مینویسد و از اطرافیان، حتی نزدیکان فاصله میگیرد. «اوتا»، پسرش، نیز برای پیگیری رشته موسیقی او را ترک میکند. با انتشار «سدی بر اقیانوس آرام» خانهای در نوفل لو شاتو میخرد و بعداً با نشر «غیبتی چنان طولانی» و «بعد از ظهر آقای آندِسماس» در ساحل تروویل آپارتمانی میخرد. نشر «شیدایی لل. و . اشتاین» که پیچیدهترین اثر اوست، نقطه پایانی است بر دورهی عرفانیاش. پس از آن با نشر «نایب کنسول» دوباره پیوندش را با هند مستعمره برقرار میکند. الکل و نوشتن او را بیش از بیش تنها میکند، بر آن میشود تا عادت به الکل را مداوا کند، اما کوشش بیثمری است. در سال ۶۸، تحت تأثیر جریانات انقلاب دانشجویی مه ۱۹۶۸، به گرایشات فمینستی متمایل میشود، اما بار دیگر از کژ رویهای این جریان و همچنین مرد ستیزیهای بی مورد آنها منزجر شده و کناره میگیرد.
در این دوره نثر دوراس شالودههای کلاسیک را کاملاً بر هم میزند و نزدیک به نظم میشود. آثاری چون «اَبان، سابانا، داوید» (۱۹۷۰- نمایشنامه)، «عشق»(۱۹۷۱)،«زردینهی خورشید»(فیلمنامهای که همان سال خودش براساس آن فیلمی را کارگردانی میکند.) و «ناتالی گرانژه»(۱۹۷۳) از این دستند.
بعد از برای مدتی به سینما رو میآورد. ساخت هر فیلم بیش از دو هفته طول نمیکشد با شیوهای مختص دوراس؛ شروع بیآنکه بدانی به کجا میانجامد. بین سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۴، پانزده فیلم کوتاه و بلند میسازد. از این دوره به بعد از صدای خارج از کادر بسیار استفاده میکند.
بنمایهی آثار سینمایی دوراس اما، به هیچ وجه متافیزیکی نیست. تحولات اجتماعی به تصویر کشیده در آثارش با اعتقاد به مبانی کمونیسم، راهی متفاوت با سینمای تجاری آن روزگار پیش میگیرد و سر انجام در سال ۱۹۷۵ موفق به ساخت شاهکار سینماییاش با عنوان «آوای هند» میشود.
۱۹۷۵ تا ۱۹۸۱ اوج دوران فیلمسازیاش است. بعد از آن مرگ سینما برای دوراس فرا میرسد باز ناچار به نوشتن است. حال خوبی ندارد، داروهای مصرفی در اثر مصرف بیش از اندازهی الکل خنثی میشوند. شروع حکومت میتران، با علاقهای که به او دارد، خرسندش میکند.
در عزلتش از بین خوانندگان علاقمندش جوانان بسیاری برایش نامه مینوشتند. ولی جواب هیچ نامهای را نمیدهد. از بین این نامهها کسی هست که مدام و خستگیناپذیر مینویسد، دانشجویی از شهر کائن واقع در شمال فرانسه. سرانجام دوراس شبی رضا میدهد که جواب نامههای او را بدهد. بعد هم در تروویل چشم به راه «یان آندرهآ» این دانشجوی ۲۷ ساله مینشیند. انزوای جانکاه او، یا مضمونی جدید برای نوشتن، یا میل به زنده کردن خاطرهی برادر کوچک که سالها پیش مرده بود، این مرد جوان را به خلوت دوراس راه میدهد و تا آخرین لحظه زندگیاش این جوان همدم و همپای او میشود. یان در ابتدا رسماً نقش منشی را دارد، اما کم کم حضورش برای دوراس اجتناب ناپذیر میشود. به مدد جوانی بازیافته به یمن حضور یان، در سال ۱۹۸۱، ساخت فیلم «آگاتا» را در پیش میگیرد و در نوشتن هم، نفسی تازه مییابد و با انتخاب فرانسوا میتران به ریاست جمهوری، رسماً ازو حمایت میکند. در برنامههای تلویزیونی چون «ساعت حقیقت» حضور مییابد. در سال ۱۹۸۲، ترک الکل برایش الزامی است. حالا هم مثل زمانی که با ژارلو زندگی کرده، همپای یان مینوشد. در کتاب«عارضه مرگ» ، مدام سخن از پرسوناژی است بیذکر نام یان آندرهآ و البته دوراس مدعی است که دوسال پیش از آشنایی با یان آن را در ذهن داشته است.
یان دوراس را در بیمارستان بستری میکند و شخصاً پرستار او میشود. دوراس در پی این بستری به گفته پزشک دچار عارضهی «جنون خیالوش» میشود و ۳ هفته بعد از هذیانگوییها و پرتی حواسش، به مرور رو به بهبود میگذارد. دوراس شصت و نه ساله، که حالا دیگر نمینوشد، نمایشناهی «ساوانابای» را برای «مادلن رنو» ارزنده بانوی تئاتر مینویسد و برای اولین بار در سپتامبر ۱۹۸۳ با کارگردانی خودش آن را به صحنه میبرد.
اوتا، پسرش که حالا فیلمساز و عکاس شده، قصد تهیه آلبوم عکسی از دوراس دارد، از کودکی تا همان روزها. و دوراس این پیشنهاد را قبول میکند. هرچند پیشتر تکههایی از ایام کودکی گذشته در مستعمرات را در کتاب «مکانهای مارگریت دوراس» ، بازگو کرده است(۱۹۷۷). کمی بعد به سال ۱۹۸۴ فکر آلبوم را رها میکند و غرقه نگارش «عاشق» میشود که پیشتر توضیحی بر آن رفت. این کتاب جایزه «گنکور» را که پیش از این، دوراس از آن به عنوان «جایزهی مردها» یاد کرده از آن او میکند. کماکان در جوار یان آندرهآ به گردشهای شبانه در اطراف پاریس ادامه می دهد. کتاب بعدیاش «امیلی ال» که مورد علاقهی دوراس است، از جانب خوانندگان و منتقدان، با سردی مواجه میشود. الکل به عنوان جایگزین یگانه دوباره تسخیرش میکند. در سال ۱۹۸۸ سلامتی او بیش از پیش رو به وخامت میگذارد و بالاخره در پائیز همان سال در بیمارستان لائنک بستری میشود، این بار به علت نفستنگی و امتناع شریان ریه و تجویز داروهای نیمه بیهوشی، ۵ ماه اغمای کامل را به او تحمیل میکند. بعد از آن لوله تنفسیای در گلوی او تعبیه میشود که تا پایان عمر او را چون زخمی عذاب میدهد. سختی و تلخی در وجنات، کندی و لختی در نگاه و نزاری رقتانگیزی بیش و کم همواره با او همراه میشود. ساختن فیلم «عاشق» از سوی «ژان ژاک آنو» دوراس را ازو دلگیر میکند چرا که معتقد بوده است آنو خرافات نهفتهی داستان را بد تعبیر میکند. بعد از آن «عاشقی از چین ختن» را مینویسد، تا از خود انتقام بگیرد و به ژان ژاک آنو، که دوراس حقوق اثر را پیش از این به او واگذار کرده بود، درسی داده باشد. انتشار کتاب ذکر شده، به قطع رابطهاش با «ژرم لندُن»(ناشر «عاشق») میانجامد. اغمای ۱۹۸۹ اثرات خود را البته نا پیدا بر جا گذاشته است و حالا سال ۱۹۹۳، دوراس به درستی حدس میزند که شب زندگیاش آغاز شده است. کسی که مادهگرایی خود را همواره به عنوان یک اصل آشکار میساخت، حالا از ماورا میگوید، از تورات، از کلیسا. آخرین داستان دوراس پیش از «نوشتن، همین...» «عاشقی از چین ختن» است.
در سال ۱۹۹۴، اولین نشانههای جسمی سرگردانیها بروز مییابد: فراموشی و حواس پریشان. بعد هم عارضه بینایی و قلبی. دیگر نمینویسد، گاه به یمن پسرش، به نوای باخ گوش میسپارد. آندرهآ، اوتا و دییونیس ماسکولو، تنها کسانیاند که اذن ورود به حریم او را دارند، به اضافه دو کمک پرستار الجزایری، یمینه و ثریا. «نوشتن، همین...» قصهی عشق او به آندرهآ است. آخرین هفته زندگی حال دوراس وخیم میشود. در ۲۹ فوریه دچار حملهی قلبی میشود. از ژانویه به این سو ، درست بعد از مرگ میتران به اطرافیان میفهماند که غبطه میخورد که چرا تا به حال زنده است. شب قبل و شب مرگش نیز احوالش چنان دگرگون میشود که پزشک قطع امید میکند. یکشنبه صبح، ساعت هشت، آندرهآ اولین کسی است که در کنار جنازهی دوراس بر روی تخت حاضر میشود. در روز ۵شنبه مراسم مذهبی که یان آندرهآ عهدهدار برگزاری آن شده، در کلیسای سن ژرمن برگزار میشود و اینگونه دوراس از این عالم خاکی میرود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
میلان کوندرا در اول آوریل ۱۹۲۹ در «برنو» یکی از شهرهای چکسلواکی متولد شد.
نخستین سالهای زندگیاش را در فضای فرهنگی غرور ملی و سنت سپری کرد. پدرش موسیقیدان و یکی از رؤسای «آکادمی موسیقی یانا چک» در برنو بود. کوندرا در نوجوانی تحصیل موسیقی میکرد و تأثیر آن به صورت عینی در اغلب آثارش نمودار گشته است. او خود موسیقی را اولین تجلی هنر در زندگیاش میداند. اما به دلیل دلزدگیاش از فضلفروشیهای جامعهی موسیقی که به نظر او حقارتی بیش نبود هیچوقت به فکر آن نیفتد که این حرفه را پیشه کند.
او جوانی را در چکسلواکی اشغال شده و زیر تسلط نازیها سپری کرد و شاهد بر باد رفتن امیدهای یکی از دموکراتیکترین کشورهای اروپا بود.
او در ۱۴ سالگی به شعر روی آورد. در آن زمان نهضت سوررئالیسم عمدهترین جریان آوانگارد در چکسلواکی بود. هیچیک از شعرهای او که در این زمان سروده بر جای نمانده است. کوندرا در ۱۹۴۷ در سن ۱۸ سالگی به حزب کمونیست پیوست. پیوستن او به این حزب بیشتر تحت تأثیر حمایت همگانی مردم چک از کمونیسم بود تا انتخابی آگاهانه و مبنی بر ایدئولوژیهای شخصی. دلسردی و تلخکامی مردم از متحدان قبلی یعنی انگلیس و فرانسه در جریان کنفرانس مونیخ که نتوانسته بودند از چک در برابر ادعاهای عرضی آلمان نازی پشتیبانی کنند باعث شد که روسها را همچون منادیان آزادی پذیرا باشند و مارکسیسم را همخوان با سنت ملی خویش بدانند. کوندرا در یکی از مصاحبههایش میگوید که پیوستن به کمونیستها قاطعانهترین ابراز ناهمرنگی و آزادگی محسوب میشد. و تقریباً تمام هنرمندان پیشرو و شاگردان نسل جنگ در این راه گام نهادند. چکسلواکی نیز مانند همهی کشورهایی که در سالهای پس از جنگ در بلوک شوروی ادغام شده بودند پس از ۱۹۴۸ به صورت نسخه بدل شوروی درآمدند و «رئالیسم سوسیالیستی» تنها سبک رسمی و مورد تأیید به حوزهی هنر نیز وارد شد.
زندگی کوندرا مانند زندگی بسیاری از نویسندگان دیگر در اروپای مرکزی درگیر حوادث و افت و خیزهای سیاسی حاکم بود. او همیشه در حال مبارزه بود تا نوشتههایش را از محدودیت ممیزی و خفقان نظام برهاند. اما او خود از این حوادث و لشکرکشیهای سیاسی به عنوان منبع غنی برای الهام و خلق نام میبرد. او معتقد است که سرفرود آوردن هنرمندان و نویسندگان در برابر حاکمان تازه صرفاً ترس و همرنگ شدن نبود بلکه روشنفکر را فردی شکاک میداند که خود را نیز تجزیه و تحلیل میکند و این میل خودآزاری را حتی در میان روشنفکران چپ غرب نیز مشاهده کرده است. به هرحال در دو دههی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ کوندرا و اکثر افراد نسل او با کمال میل استعدادها و بلندپروازیهای در راه خدمت به فرهنگ تازهی پرولتری به کار بستند. اما به مرور زمان همین مکانیزم شک کردن به خود و حتی مجازات خویشتن آنان را به صورت پیشروان غیر استالینی کردن جامعه درآورد.
کوندرا در ۱۹۴۸ موقتاً شعر را رها کرد و به مدرسهی «فیلم و موسیقی پراگ» پیوست. او از این تصمیم به عنوان قربانی کردن خود یاد میکند:«من موسیقی و شعر را دقیقاً به این علت رها میکنم که خیلی به قلبم نزدیکند و به ساختن فیلم میپردازم، چرا که فیلم برایم هیچ جاذبهی مخصوصی ندارد. من به این طریق خود را از چنگ ملاحظات شخصی رها میسازم و به تنها هنری که درست است یعنی «هنری که در خدمت مردم است» رو میکنم.
اما اندگی بعد یعنی در سال ۱۹۵۰ هم از حزب کمونیست اخراج کردند و هم از مدرسه و او را به جدی نبودن و داشتن «افکار خصومتآمیز» متهم کردند. افکاری که بسیاری از دوستانش نیز داشتند و به این ترتیب او دریافت که نظام هیچگونه شوخطبعی و رندی را که طبعاً عنصر شک و نسبیگرایی را مطرح میسازد برنمیتابد. مدتها بعد همین تجربه در اولین رمان کوندرا «شوخی» نمود پیدا کرد که در آن شخصیت اصلی داستان قربانی احترام نگذاشتن به هیبت کیش جدید میشود. پس از ۱۹۵۰ نویسنده برای مدتی به کار یدی پرداخت و زمانی هم در یک گروه موسیقی جاز فعالیت کرد. اولین کتاب منتشرهی کوندرا کتاب شعری است به نام «انسان، باغ بزرگ». که در سال ۱۹۵۳ در چکسلواکی انتشار یافت و مورد عدم استقبال قرار گرفت. چنانچه خود کوندرا میگوید:«این کتاب از حد امکانات و محدودیتهای فضای سیاسی و زیباییشناسی زمان خود فراتر نرفت.» در ۱۹۵۵ دومین کتاب شعرش را به نام «ماه مه گذشته» منتشر کرد که احتمالاً قالبیترین و بیحاصلترین آثارش است. وی در این فاصله به عنوان هیئت علمی دانشکده مجدداً وارد مدرسهی فیلم و موسیقی پراگ شد و به تدریس ادبیات جهان پرداخت. در ۱۹۵۶ دوباره به عضویت حزب کمونیست در آمد. و در همین سال در هیئت تحریریهی «لیتراره نوینی» (اخبار ادبی) که نشریهی هفتگی کانون نویسندگان چکسلواکی بود به کار پرداخت. در همین سال ناآرامیهای ضد کمونیستی در اروپای مرکزی شکل گرفت و سرکوب و حمله به نویسندگان چکسلواکی و نشریهی ادبی به اوج خود رسید.
سومین کتاب شعر کوندرا «تکگوییها» کتابی است آشکارا غیر سیاسی. این کتاب تکگویی چند زن ناامید وسرخورده از عشق است که به صورت اعتراف بازگو میشود. کوندرا درونمایهی آثار خود یعنی نگریستن به عشق شهوانی به مثابهی یکی از وضعیتهای افراطی زندگی بیثبات و غیر منطقی و متناقض را تجلی میبخشد. تمام نسخههای کتاب پس از انتشار به فروش میرسد اما تا ۸ سال بعد اجازهی تجدید چاپ پیدا نمیکند. این کتاب به سبب مسائل اخلاقی آماج حملهی شدید محافل رسمی قرار گرفت. گفته میشد که کتاب بسیار گستاخ و بیپرده و بد بینانه است. کوندرا پس از انتشار کتاب تکگوییها که احتمالاً بهترین کار شعری اوست سرودن شعر را رها کرد و به نظریهپردازی ادبی و نوشتن نمایشنامه و به ویژه داستان رو آورد. او در مصاحبههایش علت این امر را بیزاری ناگهانی از گرایش به هر شکل از تغزل ذکر میکند. در نتیجه وقت بیشتری را صرف پرداختن به نظریههای ادبی کرد. و حاصل این تلاش او مقالهی بلند «هنر رمان» است که بررسی آثار «ولادیسلاو وانچورا» رماننویس چک است. او در ۱۹۶۲ نخستین نمایشنامهاش «صاحبان کلیدها» را منتشر کرد که هشت سال بعد با موفقیت بسیار مواجه شد و در ۱۴ کشور از جمله انگلستان و ایالات متحدهی امریکا به روی صحنه آمد و مربوط به زمان اشغال چکسلواکی به دست نازیها و تردیدهای یک دانشجوی جوان و آرمانگرا را نشان میدهد که میبایست میان گوشهی عزلت گزیدن و غرق شدن در بحر تأمل از یک سو و در گیر شدن در مبارزهی خشن مقاومت مردم چک از سویی دیگر یکی را بگزیند.
دههی ۱۹۶۰ پربارترین و خلاقانهترین دورهی فعالیت کوندرا در چکسلواکی بود. او در این مدت سه کتاب پی در پی با نام مشترک «عشقهای خندهدار» و نخستین رمان خود «شوخی» که آن را یکی از آثار مهم وی میدانند منتشر کرد.
بهار پراگ از ۱۹۶۸ در طی یکسری اغتشاشات داخلی و مبارزات ضد استالینی و انتخاب «دوبچک» به عنوان دبیرکلی حزب آغاز شد. دورهای بود کوتاه مدت سرشار از آزادی در همهی وجوه زندگی عمومی. گروه اصلاحطلب داخل حزب به سرکردگی «دوبچک» به حمایت از نخبگان روشنفکر و ارائهی آزادی در چارچوب نظام سوسیالیستی پرداخت. این موقعیت استثنایی در تاریخ بلوک شوروی در ۲۰ اوت ۱۹۶۸ پایان گرفت و چکسلواکی توسط سپاهیان شوروی و قوای کمکی آلمان شرقی، لهستان، بلغارستان و مجارستان اشغال شد. رهبران چکسلواکی از جمله الکساندر دوبچک به مسکو اعزام شدند و آنان را وادار کردند که به حضور نظامی شوروی برای مدتی معین در کشورشان تن در دهند. کوندرا پس از تهاجم شوروی مانند هزاران نویسنده، هنرمند، روشنفکر و رهبر سیاسی به داشتن گرایشهای ضد انقلابی متهم شد و از مقام خویش در آکادمی موسیقی و هنرهای نمایشی برکنار شد.
نخستین کتاب داستانی کوندرا که در ۱۹۶۳ منتشر شد کتاب «عشقهای خندهدار» بود که کتاب دوم آن در ۱۹۶۵ و کتاب سوم در ۱۹۶۸ انتشار یافت. او این مجموعه را یکی از برجستهترین آثار ادبی خود و محصول بهترین سالهای زندگیاش میداند.
نخستین رمان کوندرا به نام «شوخی» در ۱۹۶۷در چکسلواکی منتشر شد و فیلمی که از این رمان ساختند کوندرا را به شهرت جهانی رساند. به دلیل اوضاع و احوال سیاسی این رمان در ابتدا جزوهی سیاسی تلقی شد اما خود کوندرا معتقد است که شوخی داستانی عاشقانه است.
در داستانهای کوندرا یک درام شخصی یا یک بد اقبالی غالباً تشابهی را با شرایط عمومی دنیایی که قهرمانانش در آن حرکت میکنند، آشکار میکند و حدیث نفس آنها به تفکر دربارهی وضع تاریخ میانجامد. او در مقدمهی شوخی میگوید:«من همیشه معتقد بودهام که پارادوکسهای تاریخ و زندگی خصوصی ویژگیهای اساسی یکسانی دارند.» این تشابه و همخوانی نیز موضوع اصلی رمان دوم اوست به نام «زندگی جایی دیگر است.» از ۱۹۶۸ تا بیش از ۲۰ سال بعد هیچ اثری از کوندرا به استثنای نمایشنامهی «عروسی مضاعف» رسماً در چکسلواکی اجازهی پخش و یا انتشار نداشت. بنابر این این کتاب در ۱۹۷۳در فرانسه منتشر شد.
در ۱۹۶۹ رژیم تحتالحمایهی شوروی با قدرت تمام تثبیت شد و تصویهها شدت گرفت. کوندرا از انتشار آثارش منع شد و شغلش را در نشریهی ادبی که تعطیل شده بود به ناچار از دست داد. در ۱۹۷۰ به او فرصت دادند که با انتقاد علنی از خود حیثیتش را بازخرد. او با امتناع از این کار از امکان هر گونه امرار معاش از طریق نویسندگی محروم شد. آثارش را از کتابخانهها جمع کردند. مسافرت او به غرب ممنوع شد و بر حقالتألیفی که از انتشار آثارش که در خارج به دست میآورد تا ۹۰ در صد مالیات بسته شد. او موقتاً به «برنو» برگشت و با نام مستعار به نوشتن مطالبی در ستون طالعبینی پرداخت. اما در سال ۱۹۷۴ با آشکار شدن نام اصلیاش از این درآمد نیز محروم شد. یک سال بعد از دانشگاه «رن» در فرانسه دعوتنامهای برای مقام استادیاری در ادبیات دریافت کرد. از ۱۹۶۸ تا آن زمان برای اولینبار اجازه یافت که کشور را ترک کند و به این ترتیب موقعیت جدیدی پیدا کرد.
سفر و تأثیر آن که ترکیبی بود از سبکی و آسودگی و غم و اندوه به کرات در آثارش به کار گرفته شد. کشور فرانسه میزبان خوبی برای انتشار آثار او شد و رمانهای بعدی او مورد استقبال فراوان قرار گرفت. کوندرا برای همیشه در پاریس ماند. او داستانهایش را به زبان چک و مقالههایش را به زبان فرانسه مینوشت. مقامات چکسلواکی در ۱۹۷۹ بعد از کتاب «خنده و فراموشی» تابعیت او را به عنوان یک شهروند چکسلواکی لغو کردند و کوندرا به عنوان یک فرانسوی در میان فرانسویان به کارش ادامه داد. او نویسندهای فرانسوی شد که به زبان خارجی مینویسد و خود معتقد است که فرانسه یگانه وطن اوست و در پراگ بیشتر احساس بیریشگی میکرد تا در پاریس.
کوندرا عمیقاً به مفهوم تجدد تعلقخاطر دارد یعنی به فرهنگ خردگرایانه و شکگرایانهای که از دل پیشرفتهای فکری بزرگ قرن هجده پدید آمد. او همچنین تسلیم بخشی از اروپا را به استالینیسم را معنای نفی اساسی روح تجدد میداند. او پیدایش رمان را با نسبی بودن ارزشها منطبق میبیند.
از نظر او رمان دعوتی دوگانه است. دعوتی به سفر و دعوت به بازی.
رمان «زندگی جایی دیگری است.» برندهی جایزهی «مدیسی» فرانسه برای بهترین رمان خارجی را برایش به ارمغان آورد.
رمان بعدی او «جشن وداع» (۱۹۷۱) که به زبان فرانسه در پاریس نوشته و در ۱۹۷۳ انتشار یافت تحت تأثیر تهاجم شوروی به بهار پراگ است. هرچند اشارات سیاسی در این کتاب از رمانهای شوخی و زندگی جایی دیگر است کمتر است، اما تیرهترین کتابی است که کوندرا نوشته است. این کتاب برندهی جایزهی معتبر «موندلوی» ایتالیا شد. او در رمان بعدی خود «خنده و فراموشی» جایزهی «کامنولث» امریکا را نسیب خود کرد.
رمان بعد میلان کوندرا «سبکی تحملناپذیر هستی» در سال ۱۹۸۲ نوشته و در ۱۹۸۴ در فرانسه چاپ شد. رمان با مفهوم «بازگشت ابدی» نیچه آغاز میشود. در این دنیا هر انتخاب و هر حرکت در زیربار تحملناپذیر مسئولیت قرار میگیرد. دیدگاه انسان معاصر در این کتاب با دو مفهوم سبکی و سنگینی در آمیخته و درگیری ارزش و ضد ارزش زندگی شخصیتهای داستان را در بر گرفته. شخصیتهای داستان که طالب سبکی زندگی هستند به مبارزه با خوشبینی شخصی و تصاویر شاد میپردازند و حوادث در زندگی آنها بیشتر نتیجهی تصادف است تا ضرورت.
نمایشنامهی «ژاک و اربابش» که کوندرا خود آن را به «دیدرو» تقدیم کرده است و آن را تغییری جسورانه و آزاد از رمان «ژاک قضا و قدری» «دیدرو» میداند. او در این نمایشنامه نگاهی حسرتبار به ارزشهای اروپایی مانند روح آزادی، جسارت، فردگرایی و از همه مهمتر خندهی نجاتبخش دارد. خندهای که به ما میگوید هیچچیز را در دنیا نباید زیاد جدی گرفت. زیرا هیچچیز آنچیزی نیست که دنیا میخواهد دنیا به ما بباوراند.
رمان «جاودانگی» او در ۱۹۹۱ منتشر شد این رمان به شکلی آشکار به پراکندهگویی و پرشهای غیر مترقبهی فکری و موضوعی و حتی داستانی پرداخته است به طوری که همانطور که کوندرا اشاره کرده جایی برای اقتباس از آن و یا تبدیل آن به فیلم و یا برنامههای تلویزیونی باقی نگذاشته چون او معتقد است آنچه ذاتی است همان است که باید در رمان بیان شود. بنابراین اقتباس فقط حاوی چیزهای غیر ذاتی است.
از دیگر آثار او میتوان به «آهستگی» (۱۹۹۵) «هویت» (۱۹۹۷) و «جهالت» (۲۰۰۰) اشاره کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|

جویس در دوم فوریهی ۱۸۸۲میلادی در حومهی شهر دوبلین در خانوادهای پرجمعیت و فقیر به دنیا آمد. او اولین فرزند خانواده بود و سه برادر و شش خواهر هم داشت. حالت جدی چهرهاش سرد و بیروح بود و از همان کودکی عینک میزد.
پدر جویس، جان، کارهای زیادی را تجربه کرده بود. نظیر تحصیل در رشتهی پزشکی، قایقرانی، خوانندگی، بازیگری تئاتر ولی دائمالخمریاش باعث شده بود که روز به روز وضعیت اجتماعی و مالیاش رو به وخامت بگذارد. با این حال جان جویس دوست داشت پسرش تحصیلات خوبی داشته باشد. برای همین معلمی سرخانه برای جیمز گرفت. بعدها جیمز که صدای زیبای پدرش را به ارث برده بود، به گروه خوانندگان پیوست. یکی از دوستان دوران کودکی او تعریف میکند که خانه آنها مملو از موسیقی بود. پدرش آواز میخواند، مادرش پیانو میزد و بچهها هم مانند یک گروه کر آنها را همراهی میکردند.
در سن شش سالگی به مدرسه شبانهروزی کلانگزوود رفت. مدرسهای که در واقع یک بنای تاریخی محسوب میشد و افسانههای زیادی دربارهی قسمتهای مختلف آن گفته میشد و به ترس و وحشت کودکان تازه وارد دامن میزد. با این حال جویس زودتر از معمول به آنجا عادت کرد. موفقیتهای درسی او همه را متوجه هوش و استعداد غیر عادی آن کودک عینکی کرد. رفته رفته معلمها به جویس علاقهمند شدند و توجه بیشتری به او نشان میدادند.
به موازات همین وقایع شرایط روحی پدرش به دلیل ازدیاد در مصرف الکل رو به وخامت گذاشت.
در سال ۱۸۹۱ هنگامی که پارنل، رهبر جنبش استقلال طلب ایرلند ، درگذشت جویس که بیش از نه سال نداشت، شعری برایش سرود به طوری که پدرش از خواندن آن شعر به هیجان آمد و آن را در نسخههای متعدد بین دوستان و آشنایان خود پخش کرد.
جویس در سال ۱۸۹۳ در سن یازده سالگی وارد دبیرستان «بلودر» کالج شد.
دیری نپایید که با نوشتن مقالههایی دربارهی موضوعهای گوناگون نبوغ خود را به اثبات رسانید. شعر میگفت و داستان مینوشت. مجموعهای از داستانهای کوتاه نوشت و به نام «سیل هوتس» و مجموعهی شعری به نام «روحیه» سرود.
زندگی ادبی جویس از دوران دبیرستان شروع میشود. به تدریج که دوران کودکی را پشتسر مینهاد و قدم به دورهی نوجوانی میگذاشت تضاد بیشتری با تعلیمات مسیحیت پیدا میکرد و به هنر و ادبیات روی میآورد. او هر روز بیش از پیش از همکلاسیهای خود فاصله میگرفت. مطالعات وسیعی را آغاز کرد. تعداد زیادی کتاب را در مدت کوتاهی مطالعه کرد. وقتی به نویسندهای علاقهمند میشد، همهی کتابهای او را میخواند. مرتب به تئاتر می رفت و نمایشنامهها را نقد میکرد. بعد نوشتههای خود را با نقدهایی که در نشریهها میآمد مقایسه می کرد. شعر میگفت و داستان مینوشت. وی سپس در سن شانزده سالگی در حالی که به سه زبان خارجی تسلط داشت دورهی دبیرستان را به پایان رسانید و وارد دانشگاه شد.
در سال ۱۸۹۸ در همان سن در دانشگاه دوبلین به تحصیل فلسفه و ادبیات انگلیسی پرداخت. مطالعات وسیع او جایی برای درسهای دانشگاهی باقی نگذاشته بود. تقریباً همه چیز را خوانده بود و میتوانست دربارهی هر موضوعی اظهار نظر کند. استادان دانشگاه به دیدهی احترام به او مینگریستند و به نظراتش ارج مینهادند. جویس در سال اول دانشجویی مقالهای دربارهی کاستیهای نمایش مکبث اثر شکسپیر نوشت.
جویس در سال ۱۸۹۹ در انجمن ادبی دوبلین سخنرانی جامعی دربارهی «زندگی و نمایشنامه» ارائه داد و با دقت به نقد و تحلیل ادبیات مدرن و آثار ایبسن پرداخت. این سخنرانی جنجال بسیاری برپا کرد. به طوری که از انتشار آن جلوگیری به عمل آمد و این در حالی بود که بعدها معلوم شد هیچیک از مخالفانش آثار ایبسن را نخواندهاند.
جویس جوان رفته رفته ایمان خود را به کلیسا از دست میداد. بیآنکه علاقهای به مشارکت در جنبشهای میهنپرستانه دانشجویان، که در آن زمان طرفداران بسیاری داشت، ابراز کند. نوعی بیاعتنایی در نگاهش دیده میشد. لباسهایش همیشه کثیف و نامرتب بود.
او به خاطر علاقهی زیادی که به ایبسن، نمایشنامه نویس معروف نروژی، داشت زبان نروژی را آموخت. در سال ۱۹۰۰ دربارهی یکی از نمایشنامههای او به نام «هنگامی که ما مردگان بر میخیزیم» نقدی نوشت که در مجلهای به چاپ رسید. انتشار این مقاله در یک مجلهی معتبر ادبی موفقیت بزرگی برای او به حساب میآمد، به ویژه که ایبسن خود پس از خواندن این مقاله در نامهای به یکی از دوستان ایرلندیاش از جویس ۱۸ ساله تجلیل و دیدگاه او را بسیار عمیق و عالمانه توصیف کرده بود.
جویس در سال ۱۹۰۰ نمایشنامهای به نام «شغل درخشان» نوشت ولی دو سال بعد آن را پاره کرد و نمایشنامهی دیگری به شعر سرود به نام «جنس رؤیا» که تنها بخش کوچکی از آن باقی مانده است. همچنین دیوان شعری سرود به نام «روشنایی و تاریکی» که فقط بخش «تاریکی» آن باقی مانده است.
او «گرهارد هاپتمان» نویسندهی آلمانی بسیار علاقهمند شد و برای خواندن آثارش زبان آلمانی را فراگرفت. در تابستان ۱۹۰۱ دو نمایشنامه از این نویسنده به نامهای «پیش از طلوع خوشید» و «میشل کرامر» را ترجمه کرد. این نمایشنامهها که قرار بود اجرا شود به دلیل اعمال نظر بعضی از افراد با نفوذ به روی صحنه نرفت و به جای آنها نمایشنامهی مبتذلی اجرا شد. جویس که حق خود را پایمال شده میدید و این شیوهی برخورد را ننگی برای جامعهی تئاتر ایرلند تلقی میکرد، مقالهای به نام «دورهی عوام» نوشت و به عوامگرایی تئاتر ایرلند حمله کرد.
جویس در سال ۱۹۰۲ به دلیل فقر شدید به فکر افتاد که با تحصیل پزشکی نیازهای مالی خود و خانوادهاش را تأمین کند تا بتواند فعالیتهای ادبیاش را بهتر پی بگیرد. او فکر میکرد میتواند مخارج تحصیلی خود را با انجام کارهای دانشجویی تأمین کند. ولی با وجود این که در امتحان قبول شده بود، دانشجوی دیگری برای آن کار برگزیده شد. این تبعیض علنی روح جوان و حساس او را چنان آزرد که ادامهی زندگی در ایرلند را برای او ناممکن ساخت. بنابراین تصمیم گرفت که هرچه زودتر وطن خود را برای ادامهی تحصیل ترک کند.
او در سال ۱۹۰۳ به پاریس رفت. «ویلیام باتلرییتس» شاعر ایرلندی که تا آن زمان به ارزشهای والای جویس جوان پی برده بود، تا جایی که میتوانست به او کمک کرد. او اطمینان داشت که جویس میتواند با نوشتن نقد برای مجلههای فرانسه و تدریس زبان انگلیسی مخارج خود را در پاریس تأمین کند. ولی جویس مشکلات دیگری پیدا کرد، مثلاً برنامهی درسی بسیار مشکل، ارائه سخنرانیهای مفصل به زبان فرانسه، بالا بودن مخارج، تغییر آب و هوا و غذا، بیماری و بیعلاقگی به پزشکی، از جملهی این مشکلات بودند. اما این عوامل چنان قوی نبودند که او را از تحصیل باز دارند. خبر بیماری مادرش بود که او را به دوبلین بازگرداند.
مادر جویس به سرطان کبد مبتلا شده بود و او میدانست که کاری از دستش ساخته نیست. تنها کاری که میکرد این بود که گاهی برایش پیانو میزد.
پدرش بیش از پیش میگساری و بدرفتاری میکرد. سر انجام، در آگوست ۱۹۰۳، مادر جویس در حالی که ده فرزند بین ۸ تا ۲۱ ساله را تنها میگذاشت در ۴۴ سالگی درگذشت.
در پایان اگوست ۱۹۰۳ جویس به کار نقد ادبی خود در روزنامهی دیلی اکسپرس بازگشت. در عرض چند ماه، چندین نقد ادبی از او به چاپ رسید. سرانجام به خاطر انتقاد شدید از کتاب مورد حمایت سردبیر، از روزنامه اخراج شد.
در اوایل سال ۱۹۰۴ جویس با شنیدن خبر انتشار یک نشریهی جدید فرهنگی به نام «دانا» تصمیم میگیرد شرح زندگی خود را با دیدی طنزآمیز بنویسد. به توصیهی برادرش نامش را «تصویر هنرمند» گذاشت و در طول یک روز آن را نوشت و برای نشریه فرستاد. سردبیر نشریه ضمن تعریف از سبک نویسندگی این اثر، از انتشار آن سرباز زد. زیرا در آن به روابط جنسی اشاره شده بود.
در جولای ۱۹۰۴ با دختری بیست ساله به نام «نورا باناکل» آشنا شد. نورا در سال ۱۸۸۴ در خانوادهی فقیر در شهر «گالوِی» به دنیا آمده بود. هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در یک هتل کار میکرد. نورا که احساس میکرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفتهی سادگی، سرزندگی و شوخ طبعی این دختر بیخانمان شهرستانی شده بود. گرچه نورا دختری کاملاً معمولی با تحصیلات ابتدایی بود و هیچ درکی از ادبیات نداشت اما جویس شیفتهی او شده بود.
در همین روزها یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد در ازای یک پوند داستان کوتاهی برای نشریهی «آیرش هومستد» بنویسد. این واقعه شروع مجموعهی داستانهای کوتاه «دوبلینیها» بود. او این پیشنهاد را پذیرفت و اولین داستانش را به نام «خواهرها» نوشت که بلافاصله در ۱۳ آگوست به چاپ رسید. سپس «ایولین» در دهم سپتامیر و «بعد از مسابقه» در هفدهم دسامبر به چاپ رسید. اما استقبالی از آنها نشد. چندی بعد تعدادی از شعرهایش را که ملهم از نورا بود منتشر کرد.
جویس با مدرسهای در زوریخ به نام «برلیتس» مکاتبه کرد و موافقت آنها را برای تدریس در آنجا به دست آورد و در ۸ اکتبر ۱۹۰۴ با نورا که از خانوادهاش میگریخت بدانجا سفر کرد.
وقتی به زوریخ رسیدند، رئیس مدرسه از مکاتبهی قبلی با جویس اظهار بیاطلاعی کرد و گفت جای خالی ندارد، ولی ممکن است شعبهی دیگر این مدرسه در شهر «تریست» ایتالیا، که در آن زمان قسمتی از خاک امپراطوری اتریش بود، به معلم احتیاج داشته باشد. آنها بیدرنگ به آنجا رفتند. در آنجا نیز متوجه شدند که کس دیگری را استخدام کردهاند. پولی نداشتند و هیچ کس راهم نمیشناختند. چند روز بعد مطلع شدند شعبهی جدیدی از همان مدرسه که به تازگی در شهر «پولا» تأسیس شده بود، به معلم نیاز دارد. سرانجام جویس در این مدرسه استخدام شد و مقرر گردید که به افسران نیروی دریایی اتریش، زبان ایتالیایی بیاموزد. ولی در آمدش آنقدر کم بود که به سختی میتوانستند زندگی کنند. سر و وضع بسیار فقیرانهای داشتند و کم میخوردند.
بعد از مدتی به شعبهای از همان مدرسه در شهر «تریست» منتقل شد. در آن روزها به طور همزمان «استیون قهرمان» (که کتاب تغییر عنوان یافتهی «تصویر هنرمند» بود) و داستانهای کوتاه «دوبلینیها» را مینوشت. در هشتم ماه مه ۱۹۰۵ «یک حادثهی دردناک» و در سیزدهم ژوئیه «پانسیون» در ۱۶ همان ماه «هم پالکیها» و در روز اول سپتامبر «روز گل پیچک در ستاد انتخابات» را به نگارش در آورد.
او اکنون دو کتاب آماده داشت؛ دیوان شعر «موسیقی مجلسی» و مجموعهی داستانهای کوتاه «دوبلینیها»، هر دو کتاب را به ناشرش داد. او امیدوار بود انتشار این دو کتاب مشکلات مالی آنها را کاهش دهد. ولی چنین نشد، برعکس، ناشر برای انتشار «موسیقی مجلسی» از او در خواست پول کرد. و از چاپ دوبلینیها به خاطر توهین به ملکهی ویکتوریا سر باز زد.
در طی این مدت برادرش، استانیسلاس، نیز نزد آنها آمد و به تدریس زبان انگلیسی در همان مدرسه پرداخت ولی بعد از چندی مدرسه اعلام کرد که به دومعلم زبان انگلیسی نیاز ندارد. چون «استانیسلاس» تازه آمده بود و زبان دیگری نیز نمیدانست جویس مجبور شد پیش قدم شود و کارش را رها کند.
یکی از شاگردانش کاری برای او در یکی از بانکهای رم به عنوان مترجم پیدا کرد. جویس همهی بدهیهایش را برای استانیسلاس گذاشت و به همراه نورا به رم رفت و با حقوق بسیار کم مشغول به کار شد.
علت عمدهی فقر آنها خرجهای بیحسابشان بود. در روزهای اول هر ماه هرچه داشتند خرج میکردند. مرتب بیرون غذا میخوردند. به اپرا، تئاتر و اخیراً به سینما میرفتند. وقتی پولشان تمام میشد، جویس به استانیسلاس نامه مینوشت و از او پول قرض میکرد.
او سرانجام تصمیم خود را گرفت. کار و آپارتمانش را رها کرد و با آیندهای نامعلوم و جیبی خالی به تریست بازگشت. بار دیگر به اصرار شاگردانش با هفتهای چند ساعت در مدرسهی برلیتس مشغول به کار شد. همچنین سردبیر روزنامهی پیکولو از او دعوت کرد مقالههایی دربارهی امپراطوریها بنویسد. موفقیت این مقاله باعث شد تا برای ایراد سخنرانیهایی به دانشگاه پوپولو دعوت شود.
بازگشت دوبارهی جویس به ایرلند با ناملایماتی در زندگی عاشقانهاش همراه بود که او بالاخره با تحمل مشقاتی چند توانست آنها را برطرف سازد و از نو به روال طبیعی زندگی خانوادگیاش باز گردد. جویس در مدت اقامت خود در ایرلند هر چه بیشتر برای انتشار و اجرای قرارداد انتشار کتاب دوبلینیها تلاش میکرد، با مشکلات بیشتری مواجه میشد. از آنجا که او به اسم واقعی رستورانها و مغازهها و مشروبفروشیها اشاره کرده بود، در معرض خطر شکایت صاحبان آنها قرار داشت. ناشر او تنها به شرط دریافت هزار پوند برای پرداخت به شکایتهای احتمالی، حاضر به انتشار کتاب بود.
انتشار این کتاب به یک دردسر واقعی تبدیل شده بود. در تمام مدت جویس یا پیش ناشر بود یا در دفتر وکیل. ناشر هر روز یک ایراد جدید میگرفت: به شاه توهین شده است، ضد ایرلندی است، ضد اخلاقی است، به اسمها واقعی اشاره شده است و غیره. جویس به نورا نوشت:«من از این داستانها مانند یک بچه در رحم تصورات خود مراقبت کردهام و ماهها آنها را با فکر و حافظهام تغذیه نمودهام.»
دیگر خسته شده بود. شبها به خانه میآمد و به پیانو پناه میبرد. وضعیت چاپ کتاب روز به روز بدتر میشد، ناشر میترسید کتاب را چاپ کند. با این وجود مرحلهی تایپ انجام شده بود، کار دوباره متوقف شد. و او از ترس اینکه مبادا کسی نسخهی تایپ شده را صحافی کند، آن را در آتش انداخت و به کلی از بین برد. جویس دیگر کاری در ایرلند نداشت. در همان دوره آنجا را برای همیشه ترک کرد.
برخلاف همهی ناملایماتی که جویس در وطن خود و از جانب هموطنانش تحمل کرده بود، در امپراطوری اتریش و در شهر تریست به عنوان منتقد ادبی و صاحبنظر مسائل سیاسی ایرلند شهرت بسیاری کسب کرده بود.
در سال ۱۹۱۳، گراند ریچارد در نامهای از لندن اظهار داشت که در تصمیم خود تجدید نظر کرده است و حاضر است دوبلینیها را منتشر کند. در همین زمان، نامهی دیگری از «ازرا پاند» شاعر آمریکایی به دستش رسید. او از طریق ویلیام باترییتس با جویس آشنا شده بود و از او درخواست کرده بود که آثار بیشتری برایش بفرستد. جویس بخشهایی از رمان «تصویر هنرمند در جوانی» را برای او فرستاد. پاند به شدت شیفتهی این اثر شد و آن را به طور پی در پی در دوم فوریه ۱۹۱۴ در مجلهی ادبی نوگرای «اگوئیست» به چاپ رساند. چهار ماه بعد، در ژوئن ۱۹۱۴ سرانجام پس از ده سال تلاش و انتظار، کتاب دوبلینیها منتشر شد.
سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ برای خانوادهی جویس سالهایی بسیار آرام و توأم با آسایش بود اما این آرامش دیری نپایید، چرا که جنگ جهانی اول آغاز شد و جویس مجبور شد به شهر زوریخ در سوییس برود.
جویس از سال ۱۹۰۷ به دنبال تب روماتیسمی از ناراحتی چشم رنج میبرد. در زوزیخ التهاب عنبیه گرفت و دوسال بعد، ناگهان به هنگام راه رفتن دچار دردی شدید شد. دردی که چنان شد که دیگر نمیتوانست چشمانش را باز کند. نه میتوانست چیزی بنویسد و نه بخواند. در این مدت نورا وظیفهی سنگین چشمهای جویس را به عهده گرفت. او خبرها، نقدها، مقالههای ادبی و روزنامهها و مجلهها را برای جویس میخواند و مانند منشی مکاتبات او را انجام میداد. پزشکان در این مورد معتقد بودند که تنها راه درمان عمل جراحی است. این جراحی آغاز یک سلسله جراحی بود که در نهایت با بدست آوردن بینایی تقریبی برای جویس همراه بود.
رابطهی جویس و نورا بسیار جالب بود. بعضی از دوستانشان معتقد بودند که نورا جویس را مانند یک بچه تر و خشک میکند. او را بچهای میانگارد که با کتابهایش که به منزلهی اسباببازی هستند، خود را سرگرم میکند. نورا همیشه به جویس میگفت:«این چیزهای بی سر و ته چیه که مینویسی؟ چرا کتابی نمینویسی که به درد بخوره، سر و ته داشته باشه. وقتی آدم میخونه اقلاً بفهمه.» او تا پایان عمر هیچوقت باور نکرد که شوهرش مرد بزرگی بوده است. جویس همیشه از بیاعتنایی و نفرت او نسبت به نوشتههایش تعجب میکرد. نورا با بچهها هم سختگیری بیشتری داشت و گاهی آنها را تنبیه میکرد. ولی جویس با یادآوردن کتکهای پدر دالی در مدرسه هیچوقت بچهها را تنبیه نمیکرد و همیشه میگفت:«بچهها را باید با محبت تربیت کرد، نه با تنبیه.»
از خصوصیات دیگر جویس ترسویی بیش از حد او بود. مثلاً از رعد و برق میترسید. به همین خاطر هیچوقت تنها سفر نمیکرد و اقلاً پسرش را که حالا نوجوان تنومندی شده بود به همراه خود میبرد. در ملاقاتهایی که بعدها با ارنست همینگوی داشتند، وقتی او از ماجراهای سفر آفریقا تعریف میکرد لرزه بر اندام جویس میافتاد و مایهی تفریح اطرافیان میشد. مثلاً یکی از دلایلی که دیگر به ایرلند سفر نکرد این بود که میترسید کاتولیکهای افراطی او را ترور کنند.
جویس همچنان سخت کار میکرد و بخشهای نهایی رمان دیگری به نام «اولیس» را مینوشت که از دو سال پیش به طور پی در پی در مجلهی «لیتل ریویو» چاپ میشد. این مجله تمایل زیادی به نثر نوگرا داشت و دو خانم آنها را اداره میکردند. آنها پس از خواندن اولین قسمت این داستان چنان به هیجان آمدند که خطر پیگرد قانونی آن را پذیرفتند و تصمیم گرفتند به هر قیمیت شده آن را چاپ کنند. احتمال زیادی داشت که این رمان به خاطر بیان صریح و بیپرده دربارهی موضوعهای جنسی توقیف شود و مجله تحت پیگرد قانونی قرار گیرد. که البته چنین هم شد. آنها به انتشار بخشهای دیگری از کتاب ادامه دادند، تا اینکه ادارهی مبارزه با فساد نیویورک در سپتامبر ۱۹۲۰ رسماً از این مجله شکایت کرد و مدیران آن به دادگاه فراخوانده شدند. وکیل مدافع پرونده ابتدا صلاحیت دادگاه را برای رسیدگی به چنین پروندهای رد کرد. سپس تعدادی از سردبیران نشریات مختلف را به عنوان شاهد فراخواند. یکی از آنها این کتاب را اثر ادبی برجستهای خواند که به هیچ وجه تأثیر منفی بر اخلاق جامعه نخواهد داشت. بعد کوشید تا با استناد به نظریههای فروید انگیزهی چنین نوشتههایی را بشکافد. ولی از نظر دادگاه اتهام فروید کمتر از جویس نبود. دادستان در خواست کرد بخشهای مورد اتهام کتاب در دادگاه خوانده شود. به دستور رئیس دادگاه کتاب نباید در حضور زنان خوانده میشد؛ بنابراین دستور داد زنان دادگاه را ترک کنند؛ در حالی که متهمین هر دو زن بودند و میبایست در دادگاه حضور میداشتند. پس از خواندن کتاب، دو تن از قاضیها اعلام کردند که چیزی از آن نفهمیدهاند. پس ختم جلسه اعلام شد تا قضات کتاب را به خوبی در منزل بخوانند و سپس تصمیم بگیرند.
دادگاه پس از یک هفته دوباره تشکیل شد. کوششهای وکیل مدافع به جایی نرسید. مدیران مجله محکوم به پرداخت ۵۰ دلار به عنوان جریمه شدند و همچنین باید میپذیرفتند که این کتاب بدترین کتاب جهان است در غیر این صورت به زندان میافتادند. آنها پذیرفتند و این واقعه نه تنها انتشار پی در پی اولیس را در آن مجله متوقف کرد، بلکه دیگر هیچ ناشری حاضر به چاپ آن در قالب کتاب نبود.
در سال ۱۹۲۵ «ساموئل رات» سردبیر مجلهی «تو ورلدز» برای اولین بار، رمان «شب عزای فینگن» را به طور پی در پی در آمریکا به چاپ رساند. او در ابتدا دویست دلار برای جویس فرستاد و قول داد که باز هم برایش پول بفرستد، ولی به قول خود عمل نکرد. جویس اهمیتی نداد. تا این که سال بعد خبر رسید که او بدون اجازهی جویس کتاب «اولیس» را با تیراژ بسیار بالایی چاپ کرده است. جویس با چند دفتر حقوقی برای پیگیری شکایتش صحبت کرد ولی هیچیک حاضر نشدند بپذیرند. تا اینکه بر آن شد تا خود وارد عمل شود و یک اعتراض بینالمللی از طرف نویسندگان و دانشمندان سراسر جهان بر ضد ساموئل رات ایجاد کند. به کمک یکی از دوستان وکیل خود شکایتنامهای نوشت و نسخههایی از آن را برای امضا به نویسندگان کشورهای مختلف فرستاد. ۱۶۷ نویسنده و دانشمند از جمله آلبرت اینشتین این شکایتنامه را امضا کردند. شکایت نامه در فوریهی ۱۹۲۷ به چاپ رسید ولی تأثیری نکرد و تا هفت ماه بعد هم اولیس به طور مرتب منتشر شد. تا اینکه اقدامات قانونی شخصی جویس از انتشار آن جلوگیری کرد.
در نهایت بیماری چشمی جویس منجر به آن شد تا بارها و بارها تن به عمل جراحی دهد طوری که کم کم نسبت به هرگونه جراحی دچار ترس و وحشت شده بود. مدتی بود که از ناراحتی و درد معده رنج میبرد. بعد از بروز دردی شدید در معده دکتر تشخیص عمل جراحی داد ولی جویس نپذیرفت. همین شد که کار رو به وخامت گذاشت و ناچار عملش کردند. بعد از عمل دچار عفونت داخلی شد و در سیزدهم ژانویه ۱۹۴۱ درگذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
پایه ی این تحقیق سیری است در روند شکل گیری و همین طور نوع نگره ی ساختار
گرایی در ادبیات. در این تحقیق قصد نداشته ام که تمام و کمال این نگره را
بررسی کنم ولی فکر می کنم برای افرادی که در این مورد هیچ آگاهی ندارند و
یا اینکه اطلاعات کمی دارند می تواند شروع خوبی باشد. از طرفی برای افرادی
که با آگاهی کامل با آن مواجه می شوند نیز در پایان تحقیق موارد مناسبی می
توان یافت. سعی کرده ام تا آنجا که می شود روند کار را از دل نظرات
متخصصان این امر بیرون بکشم، ولی در نهایت تنها نقش یک جست و جو گر را
ایفا نکرده ام و سعیم بر آن بوده است که تا جایی که می شود در گوشه و کنار
کار نظرات شخصی ام را نیز بدان اضافه کنم. به همین منظور برای اینکه تحقیق
را یکسر در یک مبحث صرفاً نظری دنبال نکرده باشم نقدی عملی نیز در بخش
پایانی بدان اضافه کرده ام. مطلب پایانی را از یکی از کتبی که در نقد لوی
استروس نوشته شده بود آورده ام به همین دلیل هم ممکن است گاهی در نثر
مقاله گوشه، کنایه هایی ببینیم ولی با این حال اگر به شکل کلی به مطلب
نگاه کنیم جنبه های قابل توجهی را در آن کشف خواهیم کرد که این منوط به بی
نظری خواننده نیز می باشد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
در این مقاله تلاش می کنم تا با بررسی نوعی از نگاه ساختارگرایانه به مقوله ی زبان و گفتار به بررسی دو نمایشنامه ی ساعدی بپردازم. چون در اینجا نهایت سعیم بر آن بوده است که تا می شود از جنبه های اجتماعی و سیاسی ساعدی فاصله بگیرم به همین منظور گزینشم را از میان نمایشنامه های کمتر شناخته شده انجام دادم تا چنان که باید و شاید به شکل اخص به نقادی در زمینه ی ادبی آن بپردازم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
چارلز دیکنز، که به عقیدهی جیمز جویس - نویسندهی بزرگ معاصر- از شکسپیر به این سو، تأثیر گذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده است، در ۷ فوریه ۱۸۱۲ در لندپورت پورتسی متولد شد. او دومین پسر جان دیکنز، کارمند اداره کارپردازی بحریه بود. پدرش لاابالیگری و وامداریاش، کار را به جایی کشاند که به زندان مارشالسی انداختندش. به همین دلیل دیکنز ۱۲ ساله برای تأمین معاش خانه به کارخانهی واکس سازیِ «وارن» فرستادند. تا آزادی پدرش از زندان همچنان مجبور به کار بود تا که بالاخره بعد از مراجعت پدر توانست به مدرسه بازگردد.
سپس در دفتر وکالتی مشغول به کار شد و پس از بررسی زندگی شلوغ و متنوع لندن، بر آن شد تا روزنامهنگار شود. در این دوره، در شیوهای سخت از خلاصهنویسی، توانایی خود را نشان داد و در مارس ۱۸۳۲ در حالیکه جوانی حدوداً ۲۰ ساله بود، خبرنگار امور عمومی و پارلمانی شد.
دیکنز در سال ۱۸۲۹ دلدادهی دختری به نام ماریا بیدنل شد، اما والدین ماریا او را از لحاظ اجتماعی در سطحی نازلتر از خود، یافتند. این دلباختگی و برخوردی دیگر با او در میانسالی دیکنز، بعدها در عشق شخصیت معروف رمانش «دیوید کاپرفیلد» به دختری به نام «دورا» بازتاب یافت.
نخستین طرحوارهی دیکنز به سال ۱۸۳۳ با پیوستن به «مورنینگ کرونیکل» به عنوان «ناهار در پوپلار» منتشر شد و در پی آن، طرحوارههای دیگر. او در این سالها با پرسه در نواحی خارج از لندن و حضور در گردهماییهای انتخابات مقدماتی مجلس و تهیه گزارش از آن، وارد زندگی اجتماعی ای شد که گسترش آن، سریع و لحظه به لحظه بود. او در اوایل سال ۱۸۳۶، دو ماه پس از انتشار «طرحوارههایی از بوز»، با «کاترین هوگارت» ازدواج کرد و پس از آن برای نوشتن داستان زنجیرهایی که بعدها «نامههای پیکویک» نام گرفت، قرارداد بست. او پیش از آن سردبیری «بنتلیز مسیلانی» را پذیرفته بود که در آن، از سال ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ «الیور تویست» منتشر شد.
دیکنز در اوایل ۱۸۳۷، صاحب اولین فرزند خود از ده فرزند شد و در ماه مه، شاهد مرگ خواهر همسرش بود که از اوایل زندگی مشترک آن دو، با آنها زیسته بود. یاد فقدان شدید او برای دیکنز بعدها در بیماری سخت «رز میلی» در الیور تویست بزرگ داشته شد.
در سال ۱۸۳۸ از مدارس ارزان «یورکشر» دیدن کرد و در «نیکلاس نیکلبی»، دربارهی این اماکن نوشت. در همین روزها با زنی به نام آنجلا بروت کوتس آشنا شد و به دفاع از افکار بشر دوستانهی این زن پرداخت و کوشش اجتماعی خود را در خدمت اهداف او به کار بست. از جملهی این فعالیتها تأسیس خانهای برای زنان ساقط شده به سال ۱۸۴۷ بود. هر چند دیکنز در سال ۱۸۳۰ از بزرگان ادب آن روزگار محسوب میشد، اما او پس از آن نیز، از تلاش خود برای تاختن به بیداد و ستمگری و فخر فروشی، دست نکشید.
دیکنز با بسط طرح اولیهی «ساعت آقای همفری»، داستانی بلندی با عنوان «دکان عتیقه چی» نوشت و همچون گذشته، فریاد اعتراض خود را از به کارگیری کودکان در معادن، به گوش جامعهاش رساند و همچنین طنز تمسخر علیه «توریها» را در نوشتههای خود جای داد، کسانیکه مخالف تصویب قوانین انسانی بودند.
در سال ۱۸۴۲ با سفر به امریکا و به رغم استقبال گرمی که از او شد، «یادداشتهایی از امریکا» و «مارتین چارلز لویت» را به قلم آورد که آمیختهای بودند از ستودنیهای بسیار امریکا و البته همهی آنچه که در نگاه دیکنز نفرتانگیز آمدند. وی در سالهای ۱۸۴۴-۱۸۴۵ نیز از ایتالیا دیدن کرد و در آنجا ناقوسهای جنوا، عنوان «بانگ ناقوسها» را به ذهنش القا کرد، کتاب کوچکی که ضربهای بزرگ به نفع مستمندان روزگارش زد. در پی بازگشت از ایتالیا، چندی سردبیر دیلی نیوز (اخبار روز) شد و برای بهبود وضع مدارس ژندهپوشان و لغو اعدام مجرمان در ملأ عام، کمر همت بست. (مدارس ژندهپوشان مؤسساتی بودند که در آن کودکان فقیر به رایگان آموزش میدیدند.)
«دامبی و پسر» را در پاریس و لوزان نوشت و بعد از نگارش رمان معروف «دیوید کاپرفیلد»، مجلهی خود «هاوسهولد وردز» (سخنان خانگی) را راه اندازی کرد. مجلهای که سبک سخن او بود، اساسی و انسانی. دیکنز در این ایام نویسندگی و روزنامهنگاری را با تئاتر - که اغلب به نفع مؤسسات خیریه برگزار میشد- در هم آمیخت.
در سال ۱۸۵۱ به «تاویستوک هاوس» نقل مکان کرد که برای اسکان خانوادهاش و خانوادهی همسرش که در ایام عدم حضور دیکنز در وطن با خانوادهی او زندگی میکردند، به حد لازم، بزرگ بود و پس از این جابه جایی نگارش «خانه قانونزده» را آغاز کرد. دیکنز در سال۱۸۵۳«سرود کریسمس» را که ده سال پیش از آن نگاشته بود، برای جماعتی ۲۰۰۰ نفری خواند و در سال بعد توانست با انتشار «دوران سختی» در فروش مجلهاش «هاوسهولد وردز» که این روزها افت کرده بود، هیجانی به وجود آورد و با شیوع وبا در سال۱۸۵۴، در همین مجله مصراً خواستار بهبود وضع بهداشت جامعه شد.
وی پالمرستن و دولتش را به خاطر سوء ادارهی وحشتناک جنگ کریمه مورد انتفاد قرار داد و این انتقادها در بیکفایتی موصوف در «داریت کوچک» پی گرفته شد. او سرانجام موفق به خرید خانهای شد که از کودکی در رؤیاهای خود میپروراند، خانهای نزدیک راچستر - گذر هیل پلیس. اما در سال ۱۸۵۷ برای او واضح و عیان بود که ازدواج و زندگی مشترک او و همسرش به پایان خود نزدیک میشود. او که با شور و شوق بسیار، خواستار خوانش قطعاتی از کتابهایش برای علاقهمندان بود، در بحران جدایی از کاترین قرار گرفت. کاترین به تشویق مادرش از دیکنز جدا شد و شایعهی وجود رابطهی نه چندان خوشایند بین دیکنز و «الن ترنان» هنرپیشهی جوان بر سر زبانها افتاد. این شایعات و حرافیها، دیکنز را برای دفاع از بیگناهی خود و ترنان، وارد عملی پر هیاهو و به دور از احتیاط کرد.
در اوایل ۱۸۵۹ مجلهای تازه با عنوان آل ذیرراوند(سرتاسر سال) که با« داستان دوشهر» آغاز میشد، منتشر کرد؛ اما فروش آن دچار افت شد و برای بازگشت به وضع قبلی، انتشار «آرزوهای بزرگ» به او کمک کرد.
دیکنز چون همهی آدمها، زندگیای سراسر کاستی و تناقض داشته است. او رماننویس بزرگ دوران کودکی است، دورانی که توقعات و سرخوردگیهایش برای او، باعث بیگانگیاش با فرزندان خودش شد. و در این جا خالی از لطف نیست یادآوری تأثیر حضور پدری لاقید در زندگی او و به زندان رفتنش، آن جا که لاقیدی مضحکی در یکی از شخصیتهای داستانیاش به مسائل مالی شکل میبندد و زندان در آثار دیکنز به حقیقتی داستانی و اسطورهای بدل میشود.
او بزرگدارندهی زندگی خانوادگی است و با آنکه غوغای جدایی او از کاترین، به طرز دردناک بر سر زبانها میافتد، مدافع اخلاق امور جنسی است. و با آنکه علاقهاش به ترنان در ذهن عام گمانهایی میافکند، شیفتهی ابداع طرحهایی است بر محور راز و اختفا و افشا و این در حالی است که او میتواند راز زندگی خصوصیاش را حفظ کند. زندگینامهنویسان شخصیتهای زن ساخته و پرداختهی آثار مؤخر دیکنز را اغلب به شیوهای خام با ترنان یکسان پنداشتهاند؛ اگر چه نام او (الن) مؤکداً با نامهای استلا، بلا و هلنا لندلس پیوند میخورد، اما روحیات این اشخاص در رمانهای دیکنز تازگی نداشت. زندگینامه دیکنز هرگز چون یک رمان نوشتهی او نبود، هر چند سرشاری نیرو و خود مرکزی و کیفیت نمایشگونه، مشخصهی کار و زندگی اوست.
دیکنز نیز مانند بسیاری از رماننویسان دیگر (جورج الیوت، زولا، دفو و...) از روزنامهنگاری شروع کرد و سپس از واقعیت به خیال گرائید. وی نیز مانند دیوید کاپرفیلد در حالی مینوشت که مقید به سخن دیگران بود. کارش در مقام گزارشگر مذاکرات پارلمانی به او سرعت و دقت آموخت. از گزارشگری به شکل آزادتری از روزنامهنگاری گروید: «طرحوارههایی از بوز» در معنا مجموعه مقالاتی است که جریان تکامل رشد تدریجی این داستانسرا، شخصیتآفرین و تحلیلگر محیطها و اشیا را به دست میدهد. او هرچند هرگز از روزنامهنگاری نبرید و همواره سردبیر مجلات و سرگرم نوشتن مقالاتی برای روزنامهها و سخنرانیها بود، اما اثر ذکر شده، مثالی روشن از کوشش روزنامهنگاری است در اعتلا بخشی به استعدادهای نویسندگی خویش.
دیکنز ارائه کننده عوالم شهر است. دگرگونی شهر - چه از لحاظ اقتصادی و چه اجتماعی - و چیرگی او بر توصیف این دگرگونیها. در طرحوارهها به وضوح این توانایی را میبینیم. توصیف یک عمارت یا مؤسسه از زبان دیکنز، چیزی ورای وصفی خشک و خالی است از عمارتی بیجان. او ناظر تغیرپذیري ظاهر است و چنان توصیف میکند که گویی این عمارت ساکن نیست. او اشیا را در قیاس جنبههای متحرک جامعهای میبیند که در حال تبدل است. وقتی خیابانهای کثیف لندن را توصیف میکند چنین به ما میگوید:«نم همین قدر دزدانه و نرم فرود میآید که سنگفرش خیابانها را چرب کند.» میگوید:«چراغهای گازی به علت مه سنگین و تنبلی که بر هر چیز مینشیند رخشندهتر مینمایند.»
توصیف طرحوارهها چیزی است بسیار سینمایی که از خودداری دیکنز در توصیف صحنههای ساکن مایه میگیرد. اگر هم استثنایی بارز به چشم بیاید، بیگمان مؤید قاعده است.
طرحوارههایی از بوز، از ذوق و استعداد کمدی دیکنز نیز جان میگیرد. او کمدی را به گونهای توصیف میکند که ما متوجه تأثیر گرفتن او از این تجربه میشویم. بازیگران زن و دلقکها اغراق شدهاند، اما این اغراق به طور قطع ملهم از مبادی تئاتر روزگار خویشند.
یکی دیگر از استعدادهای نمایشی دیکنز، تأثر انگیزی و خوشمزگی است. یکی از طرحوارههای اولیه یعنی «مغازهی گروگیر» این تأثرانگیزی را به گونهای شایان بیان میکند. در این اثر، هم تجزیه و تحلیل است و هم اقناع - که هم تفاهم برانگیز است و هم ترحمانگیز.
«دیوید کاپرفیلد» به دوران پختگی و کمال هنری دیکنز تعلق دارد. حجم انتقاد صریح اجتماعی در این رمان کمتر از نوشتههای دیگرست. در این جا توجه نویسنده بیشتر به ماجراهای خانگی و روحانی است تا بیدادهای اجتماعی. هرچند با زندگیای که خود نویسنده داشته است، طبعاً توجه به مسائل روانشناختی از دید اجتماعی بارز و آشکار است. خفتهای شخصیت «پیپ» در این رمان، فرازجوییهایش، بزرگمنشیهای به خود بستهاش و نیز ترقی و تنزلش همه سمبولهای اجتماعی قابل شناختاند. این رمان در آن واحد تصویر یک شخصیت خاص و یک تعمیم نیرومند است.
دیکنز در چند رمان بعدی دیگرش رنجی بر خود هموار میسازد تا از هرگونه راهحل سادهای اجتناب کند. «دوران سختی»، « داریت کوچک»، «داستان دو شهر» و « آرزوهای بزرگ» دامنهی توقع خود را از خواسته محدود میکنند و از ما توقع ندارند که بنشینیم و همه کسانی را که اکنون پس از آن همه رنج، به رفاه رسیدهاند، ببینیم. اگرچه پرداخت شخصیتهای متعلق به طبقهی کارگر و مسائل صنعتی به شیوهای زمخت و احساساتی انجام شود، هنر« دوران سختی» در نوعی صداقت دربارهی تقلید اجتماعی شخصیت داستان است. ما در این جا بر خلاف «خانهی قانون زده»، از پی تشریح تخریب، در رسیدن ساختمانی در مقیاس کوچک را نمیبینیم.
بیقراری دیکنز برای خلق اثر همچنان باقی بود، اما سلامت او با خواندنهای پر از شیفتگیاش، روز به روز تحلیل میرفت. پس از سال ۱۸۶۰ (روزهایی که آرزوهای بزرگ قلم میخورد)، الن ترنان، گاه گاه در نزدش میماند. در ۹ ژوئن ۱۸۶۵، دیکنز با سانحهی قطار مواجه شد که در مؤخرهی «دوست مشترک ما» به آن اشاره میکند، اما با این همه، کتابخوانیهای او و سفرهایی که با این هدف داشت، ادامه یافت، چنانکه حدود ۱۸۶۷-۱۸۶۸ دیگر بار به امریکا رفت. او از لحاظ مالی هیچ کم نداشت، اما از نظر جسمانی شکسته به نظر میرسید.
بیاعتنایی او به هشدارها (فلج جزئی - ناتوانی در خواندن حروف سمت چپ و لنگش روز افزون پای چپ) تا بدانجا پیش رفت که در سال ۱۸۷۰ اقدام به یک رشته کتابخوانی جدید نمود. دیکنز در ۱۵ مارس برای آخرین بار «سرود کریسمس» را خواند و سرانجام در ۹ ژوئن ۱۸۷۰، در حالیکه «ادوین درود» به پایان نرسیده بود، به طور ناگهانی از جهان رفت.
چارلز دیکنز چشم از جهان فروبست تا خالق رمانهای ارزشمندی که رؤیاهای شبانهی میلیونها کودک و نوجوانی را که شیفتهی آثارش بودند با نوشتههایش تنها بگذارد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
یکی از دو نویسندهی پر نفوذ نیمهی نخست قرن بیستم از زندگی آسودهای برخوردار بود، اما ضعف جسمانی و بیماری، زندگی او را از همان دوران کودکی زهرآگین کرد.
مارسل پروست در دهم ژوئیه ۱۸۷۱ در اوتوی، حومهی مرفه پاریس به دنیا آمد. ژان وی، مادر پروست، یهودی و دختر یک دلال ثروتمند بورس بود؛ شوهرش، دکتر آدرین پروست، کاتولیک، پزشکی برجسته، و از خانوادهی مغازهدارانی بود که در شهر کوچک ایلیه، در نزدیکی شارتر در منطقهی ایل دو فرانس، ساکن شده بودند. پدرش به عنوان یکی از چهرههای برجستهی پزشکی زمان خود شناخته شده بود.
مارسل، فرزند اول خانواده، در زمانی زاده شد که فرانسه هنوز از ضربهی شکست از آلمانیها در جنگ پروس به خود نیامده بود. پدر و مادر، که تازه ازدواج کرده بودند، در هر دو دورهی محاصرهی پاریس در ۱۸۷۰-۱۸۷۱ در این شهر ماندند. جیرهبندی خواربار و کمبود سوخت در زمستانی بسیار سرد، همراه با گلولهباران مردم و نبردهای خونین خیابانیِ مه ۱۸۷۱، شرایط دشواری را برای زن جوانی که آبستن نخستین فرزندش بود فراهم میآوردند و شایدچندان خیالبافانه نباشد اگر ریشهی ناتندرستی پروست را در سختیهایی جستجو کنیم که مادرش ناگزیر در ماههای پیش از زاده شدن او به خود دید.
مارسل پروست در خانوادهای از قشرهای مرفه پیشهور در خانوادهای با دارایی بسیار، به دنیا آمد. او بر خلاف تقریباً همهی نویسندگان بزرگ فرانسوی پیش از خودش، هرگز دچار هیچ گونه دغدغهی مالی جدی نبود و هیچگاه ناگزیر نشد کاری جز نویسندگی بکند. ولی این رفاه و آسایش در سایهی بیماریاش چیزی نبود.
بیماری آسم، که پروست همهی عمر گرفتار آن بود، نخستین بار در نه سالگی، هنگامی که با پدر و مادرش در جنگل بولونی در حومهی پاریس قدم میزد، ظاهر شد؛ حملهی بیماری چنان شدید بود که آنان فرزند خود را از دست رفته پنداشتند؛ اما سر انجام روشن شد که عارضهای گهگاهی است که فقط موجب میشد او برخی روزها به مدرسه نرود. اگر چه ضعف جسمانیاش عنصری بود که بعدها او را زیر نفوز بیشتری قرار داد. با این حال بیماریاش، بعدها، مانع نشد که در ۱۸۸۹-۱۸۹۰ داوطلبانه به خدمت سربازی برود؛ در واقع، این یک سالی که او زیر پرچم گذرانید شاید آسودهترین سال زندگیاش بود. اما بعد، در بازگشت از سربازی، خانواده از او خواست که با جدیت خود را برای پرداختن به یکی از حرفه های در خور موقعیت اجتماعیاش آماده کند؛ در نتیجه، او در دانشکدهی حقوق دانشگاه سوربون نام نوشت و همچنین به کلاسهای علوم سیاسی رفت تا شاید بعدها به حرفهی دیپلماتیک بپردازد.
ولی طبع پروست طور دیگری بود و زندگیاش به گونهای دیگر رقم خورد.
به زودی مارسل پا به محافل گوناگون میگذارد و به خاطر آدابدانیاش و اطلاعات در خور توجهش مورد توجه احترام اطرافیان قرار میگیرد. گرچه پدر و مادرش از این میزان احترامی که نثارش میکردند خرسند بودند ولی با این حال دوست نداشتند که فرزندشان بیش از این به این محافل رفت و آمد کند و وقتش را با همه نوع قماش آدمی صرف کند، از طرفی پدر و مادرش در آغاز از کارهای او که به نظرشان چیزی جز تنبلی، بیکاری و جستجوی خوشحالیهای عبث محفلی نبود خرسند نبودند. در خانه همواره بر سرِ هوسبازیها و زیادهرویهای او، تا دیرگاه بیدارماندنش علیرغم تن رنجوری که داشت، و نیز خودداریاش از پرداختن به حرفهای «آبرومندانه» بگو مگو بود. بیآنکه بدانند این رفت و آمدها برای انباشت مصالحی است که بعدها دستمایهی نوشتن رمانی میشود که او را به صدر برترینِ نویسندگان نوآور قرن بیستم جای میدهد.
از دیدگاهِ اخیر، مارسل قابل مقایسه با برادر کوچکترش، روبر، تنها فرزند دیگر خانواده، نبود که از همان آغاز به پیروی از پدر پرداخته و گام در راه پزشکی نهاده بود. با این همه، میان دو برادر رقابت آشکاری وجود نداشت. روبر، که سرشتی کاملاً متفاوت با برادرش داشت، در طول زندگی او دورادور مراقبش بود و در دورهی بیماری پایان زندگی پروست او را تیمار میکرد. هم او بود که، به عنوان وارث برادر، انبوه دستنوشتههایی را که پس از مرگ پروست در اتاق او یافت شد در اختیار گرفت و پس از جنگ جهانی دوم به چاپ رسانید.
در ۱۹۸۵ پروست لیسانس خود را گرفت و چند ماهی بعد کار نافرجامش را به عنوان کمک کتابدار بیحقوقِ کتابخانهی مازارین آغاز کرد. در سال بعد، نخستین کتاب او منتشر شد که مجموعهای از چند مقاله و داستانهای عشقی احساساتی بود و «خوشیها و روزها» نام داشت. از میان معدود خوانندگان پروست، بیشترشان بر این باور استوار شدند که او از آنهایی است که همواره خوشی را بر کار مقدم میشمرند. اما این باور خطا بود، زیرا در چند سالِ پس از آن پروست به کار نوشتن نخستین رمانش به نام «ژان سانتوی پرداخت» که سرانجام آن را ناتمام گذاشت چون راضیاش نمیکرد. دستنوشتهی این رمان، که در دستههای دفتر مشق به خط پروست موجود است، همچنان برای تودهی کتابخوان ناشناخته مانده بود تا اینکه در ۱۹۵۲ چاپ شد و در دسترس همگان قرار گرفت، و توجه بسیار برانگیخت البته نه چندان به خاطر ارزش ادبیاش، بلکه بیشتر از آن رو که مشخص شد چرکنویسی از اثر سترگ ایست که او بعدها دست به نوشتنش زد.
در سال ۱۹۰۳ پدرش، که مردی آسانگیر بود اما او را درک نمیکرد، درگذشت و دوسال بعد مادرش نیز، که پروست همواره پیوند بسیار نزدیکی با او داشت، بدرود حیات گفت. شاید بتوان ادعا کرد که مرگ این دو عزیز، پس از گذشت ضربهی نخستین، نیرویی نهفته در ژرفای سرشت نویسنده آزاد کرد ـ شاید هم در این زمان بود که زندگی او در ذهنش شکل نهایی خود را پیدا کرد.
در همین زمان بود که او با درک اینکه زندگیاش چند سالی بیشتر نخواهد پایید، و نیز با وقوف بر عظمت کاری که پیش رو داشت، شکل نهایی اثر خویش و جزئیات تشکیل دهندهی آن را، گویی که به او الهام شده باشد، به چشم دید. در این فاصله ده سال از نوشتن آخرین اثرش گذشته بود.
در ژوئیهی ۱۹۰۹، پروست در خانه را به روی خود بست و به نوشتن پرداخت.
از آن زمان تا هنگام مرگ در سیزده سال بعد، تقریباً همهی زندگی پروست به نحوی وقف تدارک و آفرینشِ تدریجی رمانی شد که بخش مهمی از تاریخ ادبیات فرانسه و جهان را رقم زد. پروست این اثر برجسته را «در جستجوی زمان از دست رفته» نامید.
کتاب نخستین این اثر، «طرف خانهی سوان» در ۱۹۱۳ انتشار یافت. به نظر میرسد که پروست در آغاز بر سر آن بوده است که اثر خود را در سه جلد بنویسد:«طرف خانهی سوان»، «طرف گرمانت»، و «زمان بازیافته»؛ اما، با آغاز جنگ اول جهانی، انتشار دو جلد بعدی «طرف خانهی سوان» به زمان مناسبی در آینده موکول شد. در این فاصله، اثر پروست از درون گسترش یافت و تحت فشار نیروی خلاقهی پایانناپذیر او هرچه مفصلتر شد: «در سایهی دوشیزگان شکوفا» پیش از «طرف گرمانت» جای گرفت و سه کتاب دیگر، «سدوم و عموره»، «اسیر»، و «گریخته» بر «زمان بازیافته» مقدم شدند.
در همهی دورهی جنگ، و چند سالِ پس از آن، پروست اکثر اوقات را در اتاق خود، که دیوارهایش را با لایههای چوب پنبه پوشانیده بود تا سر و صدا آزارش ندهد و از آرامش لازم برخوردار باشد، زندانی ماند. هنوز اثرش را آنچنانکه خود میخواست به پایان نبرده بود که درگذشت و جلدهای آخر اثرش پس از مرگ او و در شکلی انتشار یافت که نخستین ناشرانش، به هر زحمتی که بود، توانسته بودند بر اساس نمونههای نامنظم چاپی و دستنوشتههایی که از نویسنده بهجا مانده بود سر هم کنند. تنها سالها بعد، در ۱۹۵۴، روایت قطعی و رسمی اثر، به کوشش دو ادیب کاردان تدوین و در سه جلد قطور، هر کدام با بیش از هزار صفحه، منتشر شد این همان نسخهی معروف «پلیاد» است که از آن پس مبنا شده است.
آنچه عظمت کار ادبی پروست را در این رمان برجسته میسازد ساختارشکنیهایی است که اولبار در رمان به طور اخص شکل میگیرد. تا پیش از آن استادان بزرگ رمان کلاسیک تقریباً همیشه از قرارداد رواییای پیروی میکردند که وجود یک راویِ آگاه بر همه چیز را ایجاب میکرد. مؤلف هیچگاه خود از جملهی شخصیتهای قصه نبود، بلکه به عنوان نوعی وقایعنگار عمل میکرد، اما وقایعنگاری که از درونیترین اندیشهها و شخصیترین انگیزههای آدمهایی که شرح حالشان را مینوشت شناختی ویژه داشت. از همین رو، مؤلف از همه چیز باخبر بود؛ به فرشتهای میمانست که نامهی اعمال آدمیان را مینوشت، هیچچیز از او پنهان نمیماند، و بر اثر افشاگریهای او همهی اسرار در زمان مناسب کشف میشد.
پروست این قرارداد را در «ژان سانتوی»، که جز در بخش آغازین آن راوی هیچ نقشی ندارد، رعایت کرد؛ اما در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» آن را تقریباً به طور کامل به کناری نهاد، زیرا در این رمان، تنها بخشی که از دیدگاه محدود راوی روایت نمیشود فصل دوم «طرف خانهی سوان» است که «عشق سوان» نام دارد.
دومین وجه تمایز اثر پروست با رمان قرن نوزدهم به ساختار آن مربوط میشود. تا پیش از «در جستجوی زمان از دست رفته»، داستانِ رمان طرح معینی - گاه ساده و گاه بغرنج و پیچاپیچ - داشت که به سوی اوجی دراماتیک پیش میرفت و این اوج اغلب همان مرگ شخصیت اصلی بود؛ حال آنکه اثر پروست را میتوان کمابیش یک رمان بدون طرح داستانی خواند. البته در این کتاب نیز رویدادها یکی پس از دیگری میآیند، اما به حالتی که گویی با حرکتی طبیعی خواه ناخواه به دنبال جریان کند زمانِ گذرا کشیده میشوند - بدون هیچ تغییر و تحول خیرهکننده و بدون چندان حادثهی غیر منتظره و تصادف استثنایی که آن جریان را به هم زند.
برخلاف رمانهای قرن نوزدهمی که معمولاً شخصیت اول آن داستان را با مرگ خود به پایان میرساند راوی پروست در بیست صفحهی پایانی کتاب میبینیم که بر اثر کشف رهایی بخشی که در همان روز کرده است، سرانجام مصمم میشود که کار را آغاز کند و کتابی بنویسد - که البته همان رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» است. بدینگونه، در پایان کتاب، به آغاز آن میرسیم؛ یا، به تعبیر دیگری، به آغاز آن برمیگردیم و در مییابیم که پروست به جای روایت خطی، که نویسندگان پیش از او به کار میبردند، ساختار اثر خود را به صورت حلقهای گسترده سازمان داده است و بهترین توصیفی که میتوان برای چرخهی زمان او به کار برد همان نشانهای است که در علوم به عنوان مظهر جاودانگی به کار برده میشود - ماری که دُم خود را در دهان دارد.
با این همه، تنها از دیدگاهی سطحی میتوان «در جستجوی زمان از دست رفته» را رمانی بدون طرح داستانی خواند. درست است که این کتاب فاقد آن مجموعهی درهم پیچیدهی وقایع، آن ترفندهای دراماتیک، و آن تقابلهایی است که برای خوانندهی عادی، حتی هم اکنون، عنصر اصلی جذابیت زمان را تشکیل میدهند، اما در فراسوی ساختار چرخهایاش ساختار ژرفتر و آزادتری دارد که از تکرار دائمی برخی مضمونهای مرتبط با هم تشکیل مییابد: عشق و حسادت، خاطره، زمان، و تداوم و تحول سرشت انسان، و مسئلهی مرگ و ادامهی زندگی در شکل تازهای از وجود.
اثر برجستهاش توسط مترجم گرانمایه «مهدی سحابی» به فارسی برگدانده شد تا این نویسندهی بزرگ تاریخ ادبیات به نیکوترین وجهی در ایران بازشناخته شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|
هانریش بل در ۲۱ دسامبر ۱۹۱۷ در کلن به دنیا آمد به همین دلیل دوران کودکیاش با مسائل ناشی از جنگ و دگرگونیهای اجتماعی پس از آن در آمیخته بود. با این حال، زندگی خانوادگی آرام و پر از مهر و محبت، تا حدود زیادی، عوارض ناشی از بحران بینالمللی و فاجعهی اقتصادی ملی را در زندگی هاینریش خنثی میکرد. کودکی بل این فرض مکرر را که هنرمندان، از میان خانوادههای ناشاد برمیخیزند باطل میکند.
هاینریش کوچکترین فرزند از پنج فرزند ویکتور و ماریا(هرمانس) بل بود. همسر قبلی ویکتور، کاتارینا گیسن، که در ۱۹۰۱ مرده بود، نیز برای ویکتور سه فرزند آورده بود که از آن میان تنها یکی زنده مانده بود؛ بدین ترتیب، خانواده بر روی هم شش فرزند داشت. زمانی که هاینریش به دنیا آمد، پدرش به حرفهی مبلسازی اشتغال داشت و صاحب کارگاهی در یکی از محلات پر جمعیت کلن بود. هاینریش در همین شهر به مدرسهی ابتدایی و سپس به دبیرستان رفت و بیشتر عمرش را در همین شهر سپری کرد. محل وقوع بسیاری از داستانها و رمانهای بل همین شهر کلن است؛ و در مواردی هم که دقیقاً شهر کلن نیست، به هر صورت، ناحیهای از راینلاند، میان بن و کلن، است.
خانوادهی بل کاتولیک بود و آموزش کاتولیکی او در خانه و مدرسه چندان بر ذهن او اثر گذاشت که ارزشهای کاتولیکی بخشی اساسی و جدایی ناپذیر از آثار او شد؛ به حدی که گاه به او لقب «نویسندهی کاتولیک» داده میشد - لقبی که وی از آن بیزار بود.
گرایش مذهبی بل بسیار آزادمنشانه بود. زمانی که وی در سنین چهارده تا هجده سالگی تصمیم گرفت دیگر به کلیسا نرود، در خانه کسی از این بابت او را مورد عتاب و خطاب قرار نداد. در ۱۹۳۳، وقتی که نازیها به قدرت رسیدند، معلمان کاتولیک دبیرستانی که بل در آن درس میخواند کاملاً ضد فاشیست بودند و بل با اعتقاداتی انسانی و آزادمنشانه - همان اعتقادات خانواده و دوستان نزدیکش - بار آمد. بدین ترتیب، هاینریش جوان در برابر تبلیغات فریبندهی نازیها مسلح و مجهز بود. ایمان بل به او قدرتی درونی میداد که با هر نوع بیعدالتی به مبارزه برخیزد - حال عامل این بیعدالتی میخواست خود کلیسای کاتولیک باشد، یا جامعهی فاشیستی دورهی هیتلر، یا انحرافات و گمراهیهای دموکراسی آلمان که وی آن را پس از جنگ جهانی دوم سخت به باد انتقاد گرفت.
بل، علاوه بر ایمان مذهبی، که همهی عمر بدان پایبند بود، از خانوادهاش عمیقترین تأثیرها را در مورد نظام ارزشی نیز گرفت. در ۱۹۶۵، در مقالهای با عنوان «مصاحبه با خودم»، بل مادرش را «زنی بزرگ و شگفت» میخواند که به هرکسی که دم در میآمد، اعم از نازی یا ضدنازی، فنجانی قهوه تعارف میکرد. این شیوهی مهماننوازی، که چنین بل را تحت تأثیر قرار داده بود، بعدها مشخصهی رفتار خود او با مردم شد و آن حرمت عمیقی را که برای همه، از دوست و دشمن، در مقام انسان قائل بود به وجود آورد: همهی قهرمانان داستانها و نمایشنامههای او از این سرشت نیکِ سادهدلانه برخوردارند، همگی از تعصب فارغند، و هیچ یک حاضر نیستند که شأن انسانی شخص دیگری را بشکنند.
جز مذهب و خانواده، عامل سومی نیز در شکلگیری شخصیت و منش بل مؤثر بود: شرایط اجتماعی محیطی که وی در آن زاده شده بود. پایان جنگ جهانی اول، تورم سالهای دههی ۱۹۲۰، رکود سالهای دههی ۱۹۳۰، جنگ جهانی دوم، آزادی از قید فاشیسم در ۱۹۴۵، سالهای قحطی و گرسنگی اواخر دههی ۱۹۴۰، بهبود اقتصادی در دههی ۱۹۵۰، و وفور و رفاه در دههی ۱۹۶۰، تروریسم دههی ۱۹۷۰، بحران موشکی اوایل دههی ۱۹۸۰ - همهی اینها در ساختن مراحل گوناگون زندگی و آثار بل مؤثر بودهاند. بدین ترتیب، با گذشت سالها، آثار او، بیآنکه قصد و نیتی در کار بوده باشد، به گزارشی زنده از تاریخ آلمان در طول زندگی وی تبدیل گشت و در نتیجه وی نیز، چون بالزاک، و دیکنز، لقب «وقایعنگاری کشور» گرفت.
در ۱۹۲۴، بُل تحصیلات رسمیاش را در مدرسهی ابتدایی کاتولیکها در کلن آغاز کرد و چهار سال را در این مدرسه گذرانید. در ۱۹۲۸، از مدرسهی ابتدایی به دبیرستان رفت. خاطرات او از این سالها، علیرغم تورمی که دکان پدر را تخته و خانواده را مجبور به ترک شهر کرد، خاطراتی خوش است. او همواره پدر و مادرش را، به سبب اعتقادات سیاسی و مذهبیشان، که اجازه میدادند وی با بچههای سوسیالیستها و بیدینها معاشرت و با «سرخها» بازی کند مورد ستایش قرار میدهد و آزادمنشی آنها را با تنگ نظری پدر و مادر بچههای دیگر که اجازه نمی دادند بچهها آزادانه با هم معاشرت کنند، قیاس میکند. جو آزاد حاکم بر خانه، علیرغم تهدید دائمی به ورشکستگی مالی، به بل جوان امکان میداد که افراد را از روی شخصیتشان ارزیابی کند، نه با معیارهای جزمی فرسوده.
از ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۷، بُل به دبیرستان قیصر ویلهلم در کلن میرفت. خاطرات این سالها، خصوصاً از آغاز دورهی هیتلر در ۱۹۳۳ تا فراغت وی از تحصیل، در نوشتهی زندگینامهای وی به نام «چه بر سر پسر میآید؟» (۱۹۸۱) در دبیرستان، با آنکه معلمها آشکارا ضد نازی بودند، فقط سه تن از دانشآموزان به هیچیک از گروههای نازی نپیوستند، و بل یکی از این سه تن بود. با این حال در میان معلمان کسانی بودند که به نازیسم تعلقخاطر داشتند، نظیر معلم زبان آلمانی، که برای تقویت قوهی نقادی شاگردان، آنها را وامیداشت بخشهایی از کتاب «نبرد من»، نوشته آدولف هیتلر، را به زبان فصیح و روشن بازنویسی کنند.
در آن سالهایی که آلمان تسلیم نازیها میشد، خانواده، معلمان، و رفقای یکدل بل به او کمک کردند تا از این دوره سر سلامت به در برد. چارچوب حمایتگر کاتولیسیسم غیر مرسوم، انسانگرایی شرافتمندانه، عقل سلیم، و رفتار حساب شده سبب شد تا او و خانوادهاش این سالهای خطرناک را به سلامت از سر بگذرانند.
پس از فراغت از تحصیل در ۱۹۲۷، بل سردر گم بود که چه مسیری را در زندگی در پیش بگیرد، فقط این را میدانست که میخواهد نویسنده شود. از هفده سالگی این حرفه او را به خود جذب و مشغول کرده بود. او پیش از جنگ دست به سرودن شعر زده و شش رمان را نیز به پایان رسانده بود. تمام این نوشتههای دورهی نوجوانی بعدها در بمباران کلن از میان رفت. در ۱۹۳۸، بل شاگرد یک کتابفروش در بن شد. تجربهی این دوره به صورت داستانی در لابلای صفحات «سیمای زنی در میان جمع»(۱۹۷۱) بازگو شده است. در زمستان ۱۹۳۸-۱۹۳۹، تنها پس از چند ماه شاگردی، بُل به کار اجباری فراخوانده شد و از او خواستند در کار زهکشی جنگلکاریها برای خدمت به ملت شرکت کند. پس از اتمام این دورهی کار اجباری، بُل میخواست در دانشگاه کلن زبانشناسی و ادبیات آلمانی بخواند، اما امتناع او از پیوستن به حزب نازی، ثبت نام او را در دانشگاه با مشکل مواجه ساخت. سرانجام، در ژوئن ۱۹۳۹ موفق به ثبت نام شد؛ اما در ژوئیهی، دو ماه پیش از آغاز جنگ، او را به خدمت نظام فراخواندند و در صف پیاده نظام جایش دادند. خدمت نظام او شش سال تمام در طی سالهای جنگ طول کشید. در تمام این مدت، بل آرزوی شکست کشورش و رهایی از قید ناسیونال سوسیالیسم را در دل میپروراند.
بُل در ۱۹۴۰ به پادگانی در لهستان منتقل شد و در آنجا بود که برای نخستین بار وحشیگری اساسها را با مردم مظلوم کشورهای اشغال شده به چشم دید. در آخر ژوئن ۱۹۴۰، او را به فرانسه فرستادند. در آن زمان، جنگ در فرانسه عملاً تمام شده بود. وی در فرانسه اسهال خونی گرفت و ناچار به آلمان انتقال داده شد. پس از بهبودی، مأمور نگهبانی از دپوهای داخل و اطراف کلن شد. در ۱۹۴۲، دوباره به فرانسه بازگرداده شد و در «دیوار آتلانتیک»، بین ابویل(Abeville) و دیپ، مستقر شد. بُل در فرانسه همچنان به خواندن و مطالعه و پیگیری علایقش ادامه میداد.
در ۱۹۴۲، در طی مرخصی، بل با «آنماری تسش»(Annemarie Cech)، معلمهی جوان زبان انگلیسی، ازدواج کرد. پس از جنگ آنماری یکی از مترجمان بنام ادبیات انگلیسی و ایرلندی و امریکایی شد.
بُل و آنماری چهار پسر داشتند: یکی که پس از تولدش در ۱۹۴۵ در گذشت، دیگری که در ۱۹۴۷ به دنیا آمد و در ۱۹۸۲ درگذشت، و یکی که در ۱۹۴۸ و دیگری در ۱۹۵۰ متولد شد.
در ۱۹۴۳، بل به جبههی شرق اعزام شد؛ اما پیش از آنکه از مرز فرانسه بگذرد، قطارش با یک مین که ارتش مخفی مقاومت فرانسه کار گذاشته بود، برخورد کرد و دست راست بل مجروح شد. او را دوباره به آلمان بازگرداندند. این فراغت از وحشتِ جنگ در جبههی شرقی فقط دو هفته به طول انجامید. پس از آن، وی را به کریمه(Crimea) اعزام کردند که در آنجا نیز از ناحیهی پا صدمه دید. اندکی بعد نیز، ترکش نارنجک به سر بُل اصابت کرد و مجبور شدند او را به بیمارستان جنگی «اودسا» اعزام کنند. وقتی که بل بهبود یافت، خط مقدم جبهه تقریباً به شهر رسیده بود. او را به ایاشی(یاسی) در رومانی فرستادند و هشت روز بعد در آنجا از ناحیهی پشت دوباره مجروح شد و این بار جراحت سخت و عمیق بود. تا او ۱۹۴۴، در یک بیمارستان جنگی در مجارستان ماند. جنگ به سرعت رو به پایان میرفت و بُل که همواره کوشیده بود با تمارض از خدمت نظام شانه خالی کند دست به تلاشهایی جدیتر زد تا از خطر در امان بماند. پس با مدارک جعلی به آلمان بازگشت و با بهانه کردن مرگ یکی از اعضای خانواده توانست گذرنامهای قانونی برای رفتن به خانه و کاشانه دست و پا کند - واقعاً هم مادرش در طی حملهای هوایی در ۱۹۴۲ کشته شده بود.
وقتی که به خانه آمد، با همدستی زنش، ترتیبی داد تا دیگر او را به جبهه نبرند. مرتباً به خود آمپول ضد سیفیلیس تزریق میکرد و در نتیجه با تب زیادی که داشت تا فوریهی ۱۹۴۵ در بیمارستان بستری شد. پس از آن تزریق آمپول را که بسیار خطرناک بود قطع کردند. در این زمان، بُل همراه با زنش به دهکدهای در نزدیک کلن فرار کرد. با وجود این، چون میدانست فرار از خدمت نظام عواقب وخیمی خواهد داشت، ترتیبی داد تا به هنگ خود در نزدیکی مانهایم بازگردد - به این امید که هر چه زودتر به دست نیروهای متفقین آزاد شود. همزمان با نزدیک شدن نیروهای متفقین، وی در نهم آوریل ۱۹۴۵ خود را تسلیم آنها کرد و در پانزدهم سپتامبر ۱۹۴۵، پس از پنج ماه بازداشت در بازداشتگاههای متفقین، آزاد شد.
در ۱۹۴۵، در ۲۸ سالگی، بُل با همسرش به شهر بمباران شده و ویران کُلن برگشت تا دست به کار نوشتن شود، یعنی یگانه کاری که از آغاز برای خود در نظر گرفته بود. نخستین کار او، پس از جنگ، کار در کارگاه مبلسازی پدرش بود که در آن زمان برادرش، آلوئیس، آن را اداره میکرد. اگر چه چندی بعد کاری در ادارهی آمار شهر کُلن به دست آورد، اما همچنان مخارج خانواده بیشتر از حقوق معلمی زنش تأمین میشد. بُل همچنین دوباره در دانشگاه کُلن ثبت نام کرد - اما فقط برای آنکه بتواند کارت جیرهبندی قانونی دریافت کند. یگانه مشغلهی جدی او نوشتن بود. انتشار نخستین داستانهای کوتاه او در مجلات تا ۱۹۴۷ میسر نشد. تا ۱۹۵۰، بیش از شصت داستان از او در روزنامهها و مجلات به چاپ رسیده بود، اما هنوز نامش بر سر زبانها نیفتاده بود. نخستین کتاب بُل، رمان کوتاهی تحت عنوان «قطار به موقع رسید»، در ۱۹۴۹ منتشر شد و سال بعد همان ناشر مجموعهای از ۲۵ داستان کوتاه او را تحت عنوان «مسافر وقتی که رسیدی به اسپا...» انتشار داد. پس از آن، در ۱۹۵۱، نخستین رمان بُل، «کجا بودی آدم؟» منتشر شد.
گرچه منتقدان هر سه کتاب را ستودند و حتی بُل در ۱۹۵۱ نامزد دریافتِ جایزهی ادبی گروه ۴۷ برای داستان کوتاه «گوسفند سیاه» شد و این بر شهرتش افزود، اما کتابها از نظر مالی توفیقی نداشتند. از آنجا که بُل نویسندهای سودآور نبود و ناشرش نیز میخواست صرفاً به انتشار کتابهای علمی بپردازد، بُل از قید قراردادهایش آزاد شد. بُل در میان مردم شهرت چندانی نداشت، اما در محافل ادبی از استعدادهای شناخته شده به حساب میآمد. در ۱۹۵۲ ناشر دیگری با او قرار داد بست و عمدهی کارهای او را از آن به بعد ناشر جدید منتشر ساخت.
ناشر چدید ورزیدهتر بود و کتاب را بهتر به بازار عرضه میکرد همین شد که رمان بعدیاش هم از نظر مالی و هم از نظر ادبی، موفق بود. این رمان، «و حتی یک کلمه هم نگفت» (۱۹۵۳) شهرت بل را تثبیت کرد و در آمدی کافی برایش ایجاد کرد- به نحوی که پس از آن میتوانست صرفاً از راه نویسندگی امرار معاش کند. از این پس، با فواصلی منظم، رمانها، داستانها، مقالهها، نمایشنامهها، و شعرهای بل منتشر شدند و افتخارات متعددی برای وی، یکی پس از دیگری، به ارمغان آوردند. مهمترینِ این اتفاقات کسب جایزهی نوبل در ۱۹۷۲ بود. وی همچنین دکترای افتخاری از انگلستان و ایرلند، و عنوان استادی افتخاری از ایالت رایت وستفالی شمالی، و شهروندی افتخاری شهر کلن را نیز کسب کرد.
مجموعهی آثاری که از بُل در طول سالیان انتشار یافت، مطابق هر معیاری که گرفته شود، عظیم است. در ۱۹۷۷ مجموعهی کامل داستانها و رمانهای وی در ۵ مجلد پانصد ششصد صفحهای انتشار یافت. در ۱۹۷۸، سه مجلد دیگر، به همان حجم، شامل مقالهها و سخنرانیهایش منتشر شد.
در ژوئیهی ۱۹۸۵ درگذشت هاینریش بل در حالی که نویسندگان بزرگی تابوتش را به دوش گرفته بودند ملت آلمان را در عزایی ملی فرو برد. رئیس جمهور فدرال آلمان در مراسم تشییع جنازهاش حضور یافت و صدها تن از عزاداران در محل دفنش گرد آمدند. در تمام جهان، روزنامههای بزرگ خبر مرگش را در صفحهی اول انتشار دادند و تا چند ماه مقالههای یاد بود وی در روزنامهها و مجلههای آلمان و دیگر کشورها منتشر میشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مسیح نوروزی
|